( 1 ) چون مسلم نامه را خواند گفت : من بر خود نمىترسم ، پيش رفت تا سر آبى متعلق به « طي » رسيد و منزل كرد و از آنجا كوچيد و ديد مردى شكارى را تير زد و آن آهو پيش پاى او به زمين افتاد و جان داد ؛ مسلم بن عقيل گفت : ان شاء اللَّه دشمن ما كشته مىشود و رفت تا پنجم شوال - طبق مروج الذهب - به كوفه رسيد ، و به گفتهء طبرى در منزل مختار بن ابى عبيده وارد شد [ 1 ] و شيعه نزد او رفت و آمد مىكردند و چون جمع كثيرى نزد او حاضر شدند ، نامهء حسين ( ع ) را براى آنها خواند و شروع به گريه كردند .
( 2 ) در جواب ، عابس بن ابى شبيب شاكرى برخاست و حمد و ثناى الهى بجا آورد و گفت : اما بعد ، من از مردم به تو گزارش ندارم و راز دل آنان را نمىدانم و تو را بدانها نمىفريبم ؛ به خدا از آنچه در دل خود دارم مىگويم ، به خدا هر وقت مرا بخوانيد اجابت مىكنم و همراه شما با دشمنان نبرد مىكنم و جلوى شما شمشير مىزنم تا به خدا برسم و جز ثواب خدا چيزى نمىخواهم .
سپس حبيب بن مظاهر فقعسى برخاست و گفت : رحمك اللَّه ، آنچه در دل خود داشتى به گفتهء اندك خود بيان كردى من هم بدان خدائى كه جز او معبودى نيست هم عقيدهء اين مرد هستم ؛ حنفى همچنين گفت ؛ حجاج بن على گويد : به محمد بن بشر گفتم : تو جوابى ندارى ؟ گفت : من دلم مىخواهد يارانم پيروز و عزيز شوند ولى نمىخواهم كشته شوم و بد دارم كه دروغ گويم .
( 3 ) ( د ) هيجده هزار كس با مسلم بيعت كردند ، مسلم بيعت آنها را به امام
هامش
[ 1 ] در « مروج الذهب » گويد : پنهانى در منزل عوسجه نامى وارد شده و شايد از فرزندان مسلم ابن عوسجه بوده .