و همه بوريب نهاده صليبوار « 1 » و فعلهاى اين ليفها نيز مخالف يكديگرند از بهر آنكه بعضى ليفها بسط كند و بعضى قبض و هرگاه كه ليفهاى باسط اندر كار خويش باشد ليفهاى قابض بيكار باشد « 2 » و هرگاه كه قابضه اندر كار باشد باسطه بيكار باشد و از اينجا معلوم گردد كه اين ليفها هريك عضلهء ديگر است پس عدد اين عضلهها از هر سوى بيست و دو باشد و همين خلاف بعينه ميان سر و بن اين عضلهها نيز هست از بهر آنكه ليفهاى اين
هامش
« بقيه از حاشيهء صفحه قبل »
به كار مىرود نيز صحيح نيست زيرا ممكن است اكسيژن باندازهء كافى در خون وجود داشته باشد ولى نسوج مختلفهء بدن بعللى نتوانند از آن استفاده نمايند بنابراين بعضى از دانشمندان كلمهءAnoxieرا كه به معناى فقدان اكسيژن است و مفهوم كلىتر دارد بر آن ترجيح دادهاند و حال آنكه همين كلمه نيز صحيح نيست زيرا فقدان اكسيژن در نسوج با حيات و زندگى منافات دارد و اگر بخواهيم كلمهء صحيحى كه مفهوم حقيقى آن را برساند وضع كنيم بايدhypoxieبگوئيم و امروزه برخى از دانشمندان اين كلمه را بجاى كلمات قبلى به كار مىبرند ، همچنين است كلمهءanemieكه به معناى فقدان خون مىباشد . اينها ايراداتى است كه خود دانشمندان اروپا نيز كموبيش به آن توجه پيدا كردهاند و هوسه در كتاب فيزيولوژى خود آنها را ذكر كرده است .
( 1 ) - منظور از يك توى زندرون و يك تو بيرون ، عضلات ميان دندهء داخلى و خارجى است و چنانچه مىدانيم امتداد الياف اين عضلات مخالف يكديگر است ، و همه بوريب نهاده يعنى امتدادobliqueدارند و اگر چه امتداد الياف بوريب است ولى به شكل صليب همديگر را قطع مىكنند .
( 2 ) - ليفهاى باسط قفسهء سينه را متسع مىكنند و ما آنها را عضلات شهيقى يا دمى مىگوئيم و چنانچه مىدانيم موقعى كه اين عضلات كار مىكنند عضلات قابض يا زفيرى شل( relache )هستند .