حاجى بابا به جائى مىرسد كه مىخواهد نزد حكيمباشى فتحعلى شاه به خدمت پذيرفته شود و براى اين كار از ملك الشعرا سفارشى آورده است و مطلب را اينطور شروع مىكند « 1 » :
« روز ديگر بامدادان بخانهء حكيمباشى رفتم ، خانهاش در نزديكى ارگ ، دالانش تاريك و دراز و نروفته ، در ميان حياط ، بيماران بسيار ، پارهء تكيه به ديوار نشسته ، و شرذمهء سر بدوش تيماردار ايستاده ، نسخه و قاروره در دست ، منتظر جمال حكيمباشى بودند ، تا از اندرون برآيد ، بعد از مدتى بيرون آمد و بدم ارسى كه تنها محرمانش در آنجا راه داشتند بهنشست ، پيش رفتم ، از آنجا بدرونم خواند . . . ( پس از چند سطر كه وصف اطرافيان او را مىكند قيافهء حكيمباشى را اينطور مرتسم مىنمايد : )
« در پهلوى دستانداز ارسى ، مردى نشسته بود پير ، قوزپشت ، رخساره برآمده ، چشمان بگودى فرورفته ، كوسه ريش ، چانه در پيش ، سر بقفا ، دستها از دو طرف بر كمر مثلثى مرتسم مىكرد كه زاويهء قائمهاش آرنجش بود .
سؤالاتش مختصر و با ترشروئى و جوابهايش آهسته و با تنحنح ، چنان مىنمود كه ذهنش به همه چيز مشغول مگر به حالت حاضران
هامش
( 1 ) - بدقت مطالعه فرمائيد .