تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
روز 23 / 10 / 32 طفل را به مطب آوردند . با استفاده از اين داروها بهبود زياد در حال او پديدار شد و آثار و نشانه‌هاى بهبود در چهره او مشهود بود . قوه مدركه و فهم در او بيدار شده بود . به برادرش كه او را همراهى مىكرد گفتم حال برادرش خيلى بهتر شده گفت تصور نمىكنم فرقى كرده باشد و مثل سابق است . گفتم چنين نيست زيرا شما همواره به ديد مريض با او روبرو شده‌ايد از او حرفى نپرسيده و جوابى هم نخواسته‌ايد تا بر شما واقعيت آشكار شود . از بيمار پرسيدم اسم تو چيست ؟ گفت عليرضا . گفتم اسم پدرت چيست ؟ گفت كربلائى غلامرضا . گفتم نام مادرت چيست ؟ گفت خاتون . برادرش گفت درست مىگويد ! پرسيدم اهل كجائى ؟ گفت اهل سبزوار هستم . گفتم زبانت را بيرون بياور . فورا دهان را گشود و زبانش را بيرون آورد . گفتم دست راستت را به من بده دستور را اجرا كرد . بعد گفتم دست چپ را بده كه باز اجرا كرد . به فرمان من روى تخت معاينه خوابيد . از او پرسيدم چند وقت است كه به تهران آمده‌ايد ؟ گفت نمىدانم . بعد از تكرار سؤالات كم‌كم مغزش خسته و درمانده شد و ديگر اسامى اشياء و اشخاص را كه قبلا مىدانست و به درستى بيان مىكرد به خاطر نمىآورد . فهميدم كه با اين پرسش‌ها خون با بلغم متوجه مغز او شده و او را گيج كرده و فراموشى در او پديد آورده است . داروها تكرار شد به علاوه قرص
Combevita
نوشتم كه روزى 3 عدد بخورد . به هنگام خروج از اتاق دستگيره در را چرخانيد و آن را باز كرد و به اتفاق برادرش از اتاق بيرون رفتند . از اين رفتار معلوم شد قوه مدركه او تفاوت كرده و قوه تميز رو به بهبود مىرود . در تاريخ 25 / 10 / 32 با برادرش به مطب آمد . اين بار حال او باز هم بهتر بود . سؤالات را بهتر جواب مىداد . اشياء و اشخاص را خوب مىشناخت و اسامى آنها را مىگفت . البته اين حالت فهم و ادراك او نوسان داشت . گاهى بهتر بود و به پرسش‌ها پاسخ مىداد و گاهى اين قوه از او سلب مىگشت . برادرش گفت روز گذشته باز بىخبر و بدون اراده بول و غايط را رها كرده و خود را كثيف نموده است . به سؤالها هم جواب نمىداد . مدتى مات و مبهوت بود و هيچ چيز نمىفهميد . اما پس از چند ساعت فهم و شعورش معاودت كرد و به سؤالات جواب مىداد .