خواهشمنديم به رسم يادگار و حقشناسى ما آن را بپذيريد . من با توجه به اصرارى كه مىنمودند ناگزير آن را پذيرفتم . دوستى جواهرفروش در بازار داشتم كه اغلب به خاطر ناراحتى معده پيش من مىآمد . آن جواهر را در كشوى ميزم كه اتفاقا قفل و بستى هم نداشت انداختم تا از آن جواهرفروش ارزش آن را بپرسم . پس از چندى آن مرد به سراغم آمد . من كه ديگر از صرافت جواهر ، و اينكه آيا هنوز در كشو هست يا نه افتاده بودم ناگهان به يادم آمد كه ببينم اگر هست قيمتش را بپرسم . مرد جواهرفروش با ديدن آن حيرتزده شد كه چنين گوهر ارزندهاى در كشوى بدون قفل و بست اين مطب بىدروپيكر چه مىكند ! ؟ من كه تازه به ارزش آن پى برده بودم گفتم مگر قيمتى دارد ؟
گفت چه خوب شد جواهر را به من نشان داديد و الّا رنود آن را ارزان از دست شما درمىآوردند . اين گوهر حد اقل صد سكه طلاى رايج بهاء دارد . ( قيمت آن روز پهلوى طلا در حدود 14 هزار تومان بود ، درحالىكه حق ويزيت متخصصان آن روزگار مانند پروفسور شمس يا پروفسور عدل 5 تومان بود . ) بههرحال مرد جواهرى اجازه خواست براى تعيين بهاى واقعى ، جواهر را چند روزى با خود به بازار ببرد . از من پرسيد نمىترسيد نگين آن را كه قيمت تمام جواهر مربوط به آن است عوض كنم ؟ گفتم : نه ! اگر تو مىگفتى يكصد تومان مىارزد من قبول مىكردم چه برسد به چهارده هزار تومان .
بههرحال پس از گذشت چند روز آن مرد جواهرفروش مجددا به مطب آمد . او گفت نه تنها نگين اندكى بيش از قيمتى كه گفتم مىارزد بلكه فلزى كه در آن به كار رفته نيز پلاتين و كار استادان هند است و خود كار بهايى گزاف دارد حال اگر پول آن را مىخواهيد من بيست هزار تومان تقديم كنم .
به آن دوست گفتم امانت نزدت باشد تا كسى را به سراغت بفرستم . چند هفته بعد آن عروس و داماد نزدم آمدند . عروس ضمن معرفى داماد گفت شب جمعه آينده جشن عروسى ماست . به دستور شما با داماد خدمتتان آمدم تا اگر اوامرى داشته باشيد انجام دهم و منتظر زيارت شما در مراسم عروسى هستيم . داماد را به تنهايى به اتاق معاينه راهنمايى كردم . به او درباره طرز سلوك با اين دختر كه خاطرهاى ناگوار از ازدواج و زايمان
راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى ) — صفحة 278
مساهمون: عبد الله احمديه
ص٢٧٨