آسانى پذيرفته است و سعى در منصرف كردن او از انجام مأموريت داشت . مرحوم پدرم ، با آرامشى وصفناپذير و لبخندى كه حاكى از اطمينان قلب و اراده استوارش در انجام وظيفه بود پاسخ داد : « اگر بيمارى نتواند نزد طبيب بيايد . اين طبيب است كه وظيفه دارد به سويش بشتابد و بهعلاوه سوگندى كه در روز اول طبابتم خورده بودم ، قيد و شرطى براى دورى و نزديكى راه و مناسب بودن و نبودن فصل نداشت . » بعد نگاه مهربان و نافذش را به روى يكيك فرزندان و مادرم انداخت و ادامه داد : « وقتى هدف انسان خير است ، شما به هيچ وجه نگران نباشيد . » و سپس راه كوهستان را در پيش گرفت . »
از خاطرات بستگان
نوبت در مطب
* « . . . شكايت اغلب بيماران شمال شهرى او آن بود كه مطب دكتر عبد اللّه خان ، به زعم آنها ، نظم و ترتيب ندارد ! براى ايشان يك كارگر ساده بيمار همان ارزشى را داشت كه كارفرماى ثروتمند او . بنابراين نوبت گرفتن تلفنى ، يا نشستن راننده فلان وزير يا وكيل براى حفظ نوبت « آقا » در مطب او معنائى نداشت و اغلب نوبت با دردمندترين بيماران بود و خود دكتر در اتاق معاينه را باز مىكرد و با يك نگاه ، ناراحتترين آنها را به اتاق خود دعوت مىنمود . »
دكتر فرامرز گودرزى استاد دانشگاه
پس از هزاره ابن سينا
* « در سال 1331 ، يكى از سخنرانان هزاره ابن سينا ، پدر من بود . عكسهائى كه شب بعد در جرايد چاپ شد ، پذيرفته شدگان به كاخ سلطنتى را در حال بوسيدن دست ملكه ثريا نشان مىداد . خواهر من به محض ديدن عكس ، از پدرم پرسيد آيا شما هم دست ملكه را بوسيديد ؟ ايشان با لبخندى گفت :
چطور چنين تصورى را كردهاى ؟ حضور من در ميان بيماران درماندهاى كه در