در طبائع بلغمى : داروهاى گرم چون زنجبيل ، دارفلفل ، دارچين و امثال آن .
* * * در تاريخ 1 / 3 / 24 آقاى يونس جوان 25 ساله به مطب رجوع نمود . بيمار از ضعف و ناتوانى مىناليد و از ناسازگارى ايام شكايت داشت . علت را از ضعف اعصاب و سودا دانستم و به تحقيق پرداختم .
مادر او آدمى عصبى بود كه در جوانى دچار حمله قلبى بوده ولى پس از زايمان اين عارضه بر طرف شده است . پدرش فردى خودخور و برادرانش عصبى بودند . طبق اظهار هفت ماه شير مادر خورده ، در كودكى به حصبه دچار شده و در به دو بلوغ استمناء نموده است . سه سال است كه عروسى كرده . هنگام نزديكى نسبتا سست بوده و سرعت انزال دارد و نيز پس از اداى وظيفه خسته مىشود . با آنكه همخوابه دارد باز گاهى شبها محتلم مىگردد . در شانه چپ گاهى روى ترقوه و گاهى روى استخوان جناق درد مىگيرد . برخى اوقات سرش گيج مىرود . هميشه خيالات به دو خستهكننده و ياسآور دارد . از روزگار خوشبين نيست . تخليه بطور كامل انجام نمىگيرد . شكم يبوست تشنجى دارد .
طبيعت اين بيمار " سرد و سوداوى " بود .
براى رفع سودا و بلغم ، بادرنجوبه ، گل گاو زبان ، ريشه ايرسا تجويز كردم كه آنها را جوشانيده بنوشد . سپس حب ماسك رازى نيز به داروهاى قبل افزودم و دستور دادم پيوسته از اين داروها استفاده نمايد .
در تاريخ 21 / 4 / 24 بيمار مجددا بنزد من آمد . دردهايش بر طرف شده بود . فقط گاهى اندك دردى در ناحيه جناق حس مىكرد . حال روحىاش خيلى بهتر شده بود .
احتلام رفع گرديد . سرعت انزال كاهش زياد يافت . ديگر بعد از نزديكى احساس خستگى نمىكرد . نسبت به زندگى خوشبين شده بود . پس از چندى بطور كلى بهبود يافت .
* * * در تاريخ 11 / 8 / 27 آقاى امير . و . هجده ساله ساكن تهران - خيابان گرگان را به مطب آوردند . او جوان ورزشكار و نسبتا قوى بنيهاى بود ولى حالت وحشت و تشويش و هيجان در چهره او مشاهده مىشد . حدقه چشمانش تنگ بود .
گفتند چنديست دچار خيالات بد شده . عصبانى مىشود و زود به گريه مىافتد . هرگاه گريه مىكند عصبانيتش رفع مىگردد . ضمنا كمخواب نيز شده است .
در پرسش از او گفت : " زياد فكر مىكنم . خيلى ترس و وحشت دارم . زياده از حد بىاراده بوده و تزلزل خاطر دارم . هميشه افسرده و غمگين و خجول هستم . گاهى سرم گيج مىرود .
بعد از استحمام به سردرد دچار مىشوم " . ( ارثى است )
راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: عبد الله احمديه
ص٢٥٣