آنها در حدوث اين نبض كافى بودى ، در اين صورت ، جميع اقسام كه در آن تشويش تحريك فقط يا ردائت آلت بود ، نبض متشنّج بودى .
و وجه بودن مجموع آن هر دو ، سبب اين نبض آنكه :
اجزاى عصبيه « 16 » كه در غشائين محيطين شرياناند ، وقتىكه متشنّج مىشود ، متعسر مىگردد بر قوّهء بسط اين اجزا از روى بسط متشابه در جميع اجزاى او ، پس مختلف مىشود وضع اجزاى شريان به سبب اختلاف وضع اجزاى مذكوره و جهات تشنّج آنها . و شك نيست كه اين تشنّج از تشويش تحريك و ردائت قوام آلت بود .
و تشنّج كه سبقت مىكند بر اين نبض آن تشنّج الياف صغيرهء عصب است و اين به حس ظاهر نمىشود در اعضاى ظاهرى .
و اما تشنّج اعصاب كه ظاهر مىشود به حس ، پس نبض متشنّج بر آن سابق مىباشد .
و از اين دفع مىگردد اعتراض بر قول جالينوس كه اين نبض منذر بود به حدوث تشنّج قريب ؛ كما لا يخفى .
دوازدهم . مرتعش
و آن شبيه به حركت رعشه بود و او را مرتعد نيز نامند . و سببش به قول شيخ الرئيس قوّت قوّه * و صلابت آلت * و شدّت حاجت است ؛ يعنى مجموع اين هر سه امر . چه ، شدّت حاجت هرگاه برانگيزد قوّه را بر زيادت انبساط و آلت مطاوعت او نكند بنا بر صلابت خود ، پس عارض شود اهتزاز و ارتعاد در آن .
و بعضى اطبّاء در سبب اين نبض ضعف قوّه ( عوض قوّت قوّه ) بيان نمودهاند .
و بعض شرّاح قانون نوشتهاند : جايز است كه نبض مرتعد ، باوجود نبودن صلابت آلت ، به سبب ضعف قوّه باشد ؛ بهطورىكه قوى نباشد بر تمامى تحريك عرق از روى حركت متشابه ، بلكه مانند حركت دست مرتعش بود . و حكيم على گفته كه « ارتعاد نبض به سبب ضعف قوّه نادر باشد » .
و فرق در اين نبض و در ذو القرعتين ، به صورت اشتراك هر دو در سبب اول ،
هامش
( 16 ) . ( در نسخه ) : عصبه .