به عوارض مىكنند ؛ مثلا ، نبض مرتعد شديد الاختلاف در اجزاى عرق مىباشد به خلاف ذو القرعتين . و اين فرق بر اختلاف اسباب نيز دلالت كند . و ايضا ، در ذو القرعتين انبساط در جميع طول عرق متشابه و جمله به يك دفعه مىباشد و وقفه در سمك عرق واقع مىشود ( بهر آنكه سكون حاصل در آن مركزى نيست ، بلكه در وسط مسافت بود ) ، و اما در مرتعد ، پس انبساط مختلف در طول عرق مىباشد و عارض مىشوند در آن وقفات . و لذلك ، واجب است كه عجز قوّه در اين نبض اكثر باشد ؛ خواه به سبب ازدياد ضعف و يا بنا بر كثرت صلابت آلت .
سيزدهم . ملتوى
و آن نبضى است كه در آن رگ چنان نمايد كه گويا رشتهاى است كه مىپيچد .
و اين هر سه نبض - يعنى متشنّج و مرتعش و ملتوى - از باب اختلافاند در تقدّم بعض اجزاء در حركت و تأخّر بعض اجزاء * و در وضع حركت اجزاء به سوى جهات * و در عرض ، چنانكه كم و زياده گردد .
چهاردهم . متواتر
و آن جنسى است من جملهء نبض ملتوى مشابه به مرتعش مانند رشتهء كشيده ، الّا [ اينكه ] انبساط در متواتر خفىتر از ملتوى مىباشد . و كذلك ، خروج از استواى وضع به حسب شهوق در متواتر اخفى بود ؛ و چون متواتر سماحت « 17 » نمىكند در اكثر بنا بر ميل به سوى جانبى ، پس تمدّد - يعنى تشنّج از طرفين - در آن واضح بود . و گاهى ميل او به سوى جانب واحد باشد فقط .
بالجمله ، اكثر عروض امثال نبض ملتوى و متواتر و مايل به جانب واحد در امراض يابسه مىباشد .
هامش
( 17 ) . سماحت در لغت به معنى بذل و بخشش ، عفو و اغماض و سهل گرفتن آمده . مىتوان « سماجت » نيز خواند ، به معنى اصرار و سمج بودن .