مطبقه
علامت آن سرخى وجه و چشمها و زبان ، و درور عروق ، و سرخى بول ، و قلق و اضطراب قليل و تنكى « 146 » [ است ] .
علاج : منضجى از عنّاب و سپستان از هر يك ده دانه ، تخم كاهو و كدو و تخم خيارين و تخم گشنيز از هر يك دو مثقال ، شيرخشت با عرق نيلوفر بنوشند و در يوم پنجم مسهلى از منضجات مزبوره به اضافهء فلوس خيارچنبر و روغن بادام ميل نمايند .
و هرگاه ميل مادّه در دماغ بود و از قراين معلوم توان نمود ، بنا را در يوم پنج به حقنه گذارد « 147 » و فصد نمايند در ابتدا از باسليق . و در سر اگر سنگينى باشد يا صداعى ، فصد از قيفال فرمايند .
غذا دهند از شورباى عدس و گوشت خروس جوجه . و در عوض آب ، ماء الشّعير بياشامند ؛ و در دستور معالجات كه از استادان ديده شد و حقير خود تجربه حاصل نمود ، بهتر است كه تا چهارده - كه ايّام بحران كامل است - حموضات استعمال نشود ، مگر در مطبقهء متناقضه . و اگر حرارت بعد از چهارده تسكين نيافته باشد قرص كافور مجوّز است .
سونوخس
علامات آن همه چون علامات مطبقه مىباشد ، ولى دم كمّا در اين مرض بيشتر مىشود .
علاجش مشابه است با مطبقه ، الّا آنكه در اين نوع بايد خون را چندان اخراج نمود تا به حدّى كه غش « 148 » حاصل شود .
ذات الجنب
بنا بر ضابطه و ترتيب كه در اوّل اين نسخه در كلّيات عرض شده ، بايد امراض صدر و جنب در ذكر امراض اعضاى سبعهء آليه مذكور شود ، ولى چون مراعات ضابطه و قانون آن است كه آنچه تعلّق به حمّيات دارد در تحت او ذكر شود ، لهذا چون در ذات الجنب و ذات العرض و شّوصه و
هامش
( 146 ) . اين واژه را - كه در نسخهء خطّى نقطههاى آن به صورت سه نقطهء پيوستهء مثلثى ، كمى بيرون از دندانهء نخست واژه گذاشته شده است - تنكى خواندم و آن را به معنى اندك در نظر گرفتم . و اللّه اعلم بالصّواب .
( 147 ) . به قرينهء افعال بعدى اين عبارت - كه در سوّم شخص جمع صرف شدهاند - اين فعل نيز بايد گذارند نوشته مىشد .
( 148 ) . اصل اين واژه غشى است كه در اينجا سهوا غش كتابت شده است . اگرچه به گزارش علامه دهخدا در لغتنامه ، واژهء غش در برخى نوشتارهاى كهن پارسى مانند تاريخ بيهقى و ديوان سوزنى و ديوان نظيرى به معناى بىهوشى و مدهوشى به كار رفته است ، ولى در متون طبّى رايج و روا نيست . در اين كتاب نيز فقط همين يك بار غش به جاى غشى به كار رفته است .