حبيب نام است ، ولى حقيقت آن است كه اين ديه بزرگتر از آن است كه فردى بتواند آن را آباد كند و به نام او نامبردار شود . اهالى محل ديه خودشان را هبّاد ( هبآباد ) مىخوانند .
البته مىتوان فكر كرد كه هبّاد تخفيفيافتهء حبيبآباد است ولى قبول اينگونه تخفيف در واژهها دشوار مىنمايد و به ناچار بايد انديشيد كه هبّاد صورت ديگرى از يك واژهء كهن باشد و به اين نحو نام با وضع ظاهرى و كيفيات محل هم سازگار مىافتد و هم تطبيق مىكند . مىدانيم كه ديهى به نام هبّه در ناحيهء اردستان داريم ( رجوع كنيد به اين نامواژه در همين فرهنگ ) اين « هبه » نيز كه عربى نيست با نامواژهء « هبّاد » قوميت دارد . « هبّه » معادل است با « هوآبه » يعنى آنجا كه آب خوب و خوش دارد . حبيبآباد ما هم كه در تداول عامه هباد ناميده مىشود ، صورتى همسان آن دارد و درست آن هم همان تلفظ و تداول عامه است كه ما نيز به آن تكيه مىكنيم . بنابراين تقطيع واژه چنين مىشود « هب + آباد » جزء اول « هب » همان است كه در هبه نيز وجود دارد يعنى از « ه + ب + ه » معادل « هو + آب + ه » يعنى خوشابه ، منتها در اينجا به جاى « ه » آخر علامت نسبت واژهء آباد را داريم و درست واژه برحسب تقطيع چنين است « ه + ب + آباد » معادل « هو + آب + آباد » يعنى آنجا كه از آب خوش و خوب آباد شده است . واضح است كه چنين تركيبى با وضع محل نيز سازگار است ، ديديم كه قنات آن معتبر و بزرگ بود ، آب فراوان داشت و در زيرزمين آن نيز آب بسيار بود كه چاه آرتيزين از آن پديد افتاد . مىدانيم كه نامبردار شدن محلى به آب خوب و آب خوش بيشتر ناظر به آب زيرزمينى است تا امكان كندن قنات را آشكار كند و همين صورت در همهء نامگذارىهاى كهن رايج و سارى است .
هبّه
Habbe ( h )
در دهستان پهناور اردستان آنجا كه ريگزار صحرا گشاده و به كوير لوت مىرسد ، ديهى كوچك با نامى بزرگ خودنمايى مىكند . امروزه آن را حبه مىنويسند و پيداست كه كثرت استعمال حبه به معناى 72 / 1 هر ملكى و همچنين به معناى دانه كه هر دو بر سر زبانهاست موجب شده است كه اين هبه نيز بر خلاف اصل و ريشهء پارسى خود به صورت عربى حبه نوشته شود ، ولى نخست بايد دانست كه نام عربى بر يك ديه كهن بيجاست و بىدليل و چنين چيزى نتواند باشد . ديگر اينكه اطلاق حبه به معناى دانه بر ديه بىمورد است و