اين آيت در شأن اين قصّه آمده است و به روايتى ديگر چنان است كى در عهد ملوك طوايف بنى اسرائيل ، يحيى [ 1 ] بن زكريّا - عليه السّلم - [ را ] بكشتند و ايزد تقدير كرد بر « 1 » بنى اسرائيل ، گودرز اشغانى [ راكى ] « 2 » برفت و بيت المقدس ، از جهودان بستد و ايشان را هرچ مرد بود ، بكشت و زن و كودكان را به برده « 3 » ، بياورد و جهودان را استيصال كرد . « 4 » و بعد از قتل يحيى بن زكريّا « 5 » ، در « 6 » جاى ديگر مىگويد : جلّت قدرته [ 2 ] ستدعون إلى قوم اولى بأس شديد تقاتلونهم أو يسلمون . [ 3 ] اين خطاب به مسلمانان كرده است ، يعنى كى : شما را به جنگ قومى خوانند كى خداوندان نيرو و بطش سختاند تا با ايشان جنگ كنيد و ايشان را مىكشيد تا آنگاه كى
شرح
[ 1 ] . يحيى تعميد دهنده ، پدرش زكريا و مادرش اليصابات از دختران هارون و قبل از مسيح و ايلياى عهد جديد بوده ، والدينش مسنّ بودند و ولادت وى شش ماه قبل از مسيح بود و چون سنش به سى سالگى رسيد ، شروع به بشارت در بيابان يهوديه نمود و مردم را به توبه ، تعميد همى داد و همگى به خطاياى خود اعتراف مىنمودند و بسيارى وى را مسيح مىپنداشتند ولى خودش اين خيال را از ذهن مردم بيرون كرده ، بشارت مسيح مىداد . خوراكش ملخ و عسل دشتى و لباسش از موى شتر بود و جماعتى عظيم از براى شنيدن قول و تعميد يافتن از وى ، جمع مىشدند و از آن جمله مسيح ناصرى بود كه از براى تعميد وى آمد ، لكن يحيى ، اول راضى نبود زيرا خود را لايق اين كار نمىدانست ولى چون مسيح فرمود كه لازم است كه از وى تعميد يابد ، اطاعت نمود . در اين حال براى يحيى معلوم گرديد كه او مسيح است . . . ( قاموس كتاب مقدس صفحه 945 ) . داستان و مثل او نيز چنين است كه : سالومه دختر هيرود در حضور يروديس رقصى نمود كه همه را خوشحال كرد و بدين لحاظ هيروديس قسم ياد كرد كه هر چه سالومه بخواهد به وى خواهد داد سالومه نيز بنا به تعليم پدر خود ، سر يحيى تعميد دهنده را بر طبقى از هيروديس خواست و هيروديس جلاد را فرمان داد تا سر يحيى را از تن جدا كرده به سالومه دهد و او آن را براى مادر خود برد .
( همانجا ص 946 و ر ك فرهنگ اساطير ) .
[ 2 ] . جملهء داهى به معنى بزرگ است توانايى او . ( دربارهء خداوند است ) .
[ 3 ] . آيه 16 سوره الفتح : ( 48 ) . ابن بلخى در صفحه قبل گفته بود كه در قران دو مورد ذكر پارسيان شده است كه يكى بعثنا عليكم . . . و ديگرى همين آيهسَتُدْعَوْنَ إِلى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍشديد : « زود خوانده شويد به سوى گروهى صاحب ستيز سخت ، از ابن عباس روايت كنند كه گفت آن مردم : پارسيانند . . . » البلدان ص 9 .
هامش
( 1 ) .B: « مر » يا « هر » .
( 2 ) .B: كوذرز اشعانىp: كودرز الپهانى .
( 3 ) .p: ببردكى .
( 4 ) .p: ندارد .
( 5 ) .B: پس از زكريا نيم سطر خالى گذاشته و سپس اضافه كرده است : و يكى ديگر مىگويد .
( 6 ) .p: و در .