تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠

فصلى در صفت پارس « 1 » و بعضى از احوال آن و مردم آن

ولايت پارس منسوب است به پارس « 1 » و اين پارس منسوب است به پهلو « 2 » [ 1 ] ، و پهلوى « 3 » ، بدين پهلو « 4 » و پارس ولايتى است سخت نيكو ، چنانك هم سهل [ 2 ] است و هم جبل و هم برّ و هم بحر ، و باز هر چه در سردسيرها و گرمسيرها باشد ،
شرح
[ 1 ] . پهلو : « . . . فرهنگ نويسان پهلو را به معنى شهر نوشته‌اند امّا در شاهنامه لفظ پهلو به معنى اعم و مطلق شهر نيست ، بلكه نوعى ويژگى و خصوصيت در اين مفهوم هست :بفرمود پس تا منوچهر شاه * ز پهلو به هامون گذارد سپاه( 821 / 95 / 1 )بفرمود تا قارن رزمجوى * ز پهلو به دشت اندر آورد روى( 832 / 95 / 1 ) آنچه باعث شده است « پهلو » را به معنى مطلق شهر بگيرند ، شايد استعمال گاهگاه آن بطور متقابل با دشت و هامون بوده است ، گاهى هم پهلو به معنى شهرى كه پايتخت است به كار مىرود :پديد آمد از هر سوى خسروى * يكى نامجويى ز هر پهلوى( 201 / 31 / 1 )سوارى برافكند از هر سوى * فرستاد لشكر به هر پهلوى( 1163 / 1370 / 3 ) « پهلو » و « پارس » هر دو از « پارت » نام قوم دلير آريايى . اشتقاق يافته و به مراكز حكومت شاهان ايرانى اطلاق مىشود با اين فرق كه « پهلو » كهن‌تر از « پارس » و در شمال ايران مستعمل بوده است در صورتى كه « پارس » در قسمتهاى جنوب متداول بوده است . بعضى گفته‌اند كه لغت « پهلو » ، زبان پايتخت كيان بوده است و زبان منسوب به آن را « پهلوى » مىگفته‌اند كه اين معنى تأييد مىكند كه يك معنى « پهلو » پايتخت بوده است . » . ( پهلو ، پهلوان در شاهنامه ، ص 13 ) [ 2 ] . سهل : زمين نرم و هموار ، جمع آن سهول است و در مقابل جبل و جبال : ( كوه - كوهها ) قرار مىگيرد .
هامش
( 1 ) .B: « پ » نوشته شده نه « ب » . ( 2 ) .B: ندارد . ( 3 ) .P: پهلو . ( 4 ) .B: پهلو .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 50 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى