توّج : [ 1 ] به قديم شهركى بزرگ بوده است ، مقام عرب را شايد ، كى گرمسير عظيم است و در بيابان افتاده است و اكنون خود خراب است و از آن عرب كى ، قديم بودند ، كس نماند ، پس عضد الدوله قومى را از عرب شام بياورد و آنجا بنشاند و اكنون اين قدر عرب كى ماندهاند ، از نژاد ايشاناند و آب روان نباشد و جامع و منبر هست .
ماندستان : بيابانى است سى فرسنگ در سى فرسنگ و در آن ، ديهها و نواحى است مانند ايراهستان و بر ساحل دريا افتاده است و ريعى [ 2 ] دارد چنانك از يك من تخم ، هزار من دخل باشد و همه بخس « 1 » [ 3 ] است و جز آب [ 136
f
] باران ، هيچ آبى ديگر نبود و مصنعها [ 4 ] ، كردهاند ، كى مردم ، آب از آن خوردند و هرگاه
شرح
[ 1 ] . شهر توّج يا توز در حدود العالم چنين معرفى شده است : شهرى است اندر ميان دو رود نهاده و مردم بسيار و توانگر و همه جامهاى توزى از اينجا برند . ( ص 132 ) . و رود شادگان بر گوشه مغرب از توّج بگذرد و به درياى اعظم افتد . ( ص 44 ) . و اصطخرى مىنويسد : « توّج شهرى گرمسير است » . ( ص 113 ) . « . . . از توّج تا جنابه دوازده فرسنگ . ( ص 114 ) . و « از شيراز تا توّج سى و دو فرسنگ و از شيراز تا جنّابه پنجاه و چهار فرسخ » . ( ص 117 ) . و از . . . توّج جامههاى كتان خيزد . ( 134 ) . ابن حوقل توّج را قصبه توج مىداند . ( ص 37 صورة الارض ) .
رود رس به توجّ مىآيد و از دروازه آن گذشته به دريا مىريزد . ( ص 44 ) . « توّج ، شهرى است با هواى سخت گرم كه در مغاكى بنا شده و بناهايش از گل و داراى نخلستانها و باغها و در اوضاع و احوال شبيه نوبندگان است » . ( ص 52 ) . در توّج جامههاى توّجى به دست مىآيد و هيچيك از جامههاى دنيا بدان شباهت ندارند اگر چه عالىتر و گرانتر از آنند . ( ص 65 ) . « شهر توج مركز مهم تجارتى بود . در قرن چهارم از حيث بزرگى به اندازه ارجان بود . و پارچههاى كتانى و گلابتون دوزى آن معروف بود . عضد الدوله ، طايفهاى از اعراب شام را در آنجا مقام داد - توج در قرن ششم ويران گرديد و تاكنون محل آن پيدا نشده ولى گويند آن شهر در ساحل رودخانه شاپور يا نزديك آن در زمينى پست به فاصله دوازده فرسخى جنابه و چهار فرسخى معبرى كه از دريز آغاز مىشود واقع بوده است . توج از نقاط مشهور دوره فتوحات اسلامى است و تاريخ بناى مسجد آن به همان اندازه مىرسيد . ولى در زمان حمد إله مستوفى با خاك يكسان بوده است . ( سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 280 ) .
[ 2 ] . به معنى افزونى و برآمدگى و نمو .
[ 3 ] . ديمى .
[ 4 ] . محلى كه آب باران در آن جمع شود ، آبگير . آب انبار .
هامش
( 1 ) .P: بخش .