مردم بيفگند « 1 » و در ميان رعايا ، طريق عدل گسترد و مدّت ملك او يك سال و چهار ماه بود [ 1 ] .
فيروز جشنسبده « 2 » بن بهرام [ 2 ] .
پدر اين فيروز ، از نژاد يزدجرد گناه كار بود و مادرش ، از نژاد كسرى انوشروان و او را به پادشاهى بنشاندند و مدّت شش ماه پادشاهى كرد .
آزرميدخت بنت اپرويز . [ 3 ]
زنى عاقل بود و گويند او را زهر دادند . و به روايتى گويند فرّخ هرمز كى اصفهبد « 3 » خراسان بود و بزرگتر از وى ميان فرس نبود ، كس فرستاد و او را به زنى خواست ، آزرميدخت جواب داد ، كى عادت نرفته است ، كى زن پادشاه ، شوهر كند امّا اگر مىخواهى كى مرادى از من بردارى ، بايد كى فلان شب تنها بيايى و اين زن ، امير حرس را بخواند و گفت فلان شب ، قومى را از اعوان « 4 » خويش راست
شرح
[ 1 ] . در تيسفون ديهيم شاهى را بر سر بوران ، دختر خسرو پرويز نهادند و او در مقابل خدمت شايانى كه پوس فرّخ به خانواده سلطنتى كرده بود ، مقام وزارت را به او سپرد و پس از عقد مصالحه قطعى با دولت روم جهان را وداع گفت مدت پادشاهى او تقريبا يك سال و چهار ماه بود . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 521 ) . طبرى مىنويسد : با رعيت روش نيكو داشت و عدالت كرد و گفت تا سكّه نو زنند و پلها را آباد كنند و باقيمانده خراج را ببخشند و صليب را به شاه روم برگرداند . فردوسى مىگويد پوران پس از كشته شدن فراثين بر تخت پادشاهى نشست و قاتل اردشير را دستگير كرد و به دم اسب بست و كشت ولى پس از شش ماه بيمار شد و درگذشت . ( فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ص 258 ) .
[ 2 ] . او به نام پيروز دوم به پادشاهى بنشست . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 521 ) .
[ 3 ] . پس از مرگ پوران دخت ، خواهرش آزرميدخت در تيسفون تاج بر سر نهاد ولى چند ماهى بيش سلطنت نراند ، بنا بر قول طبرى يكى از سپهبدان موسوم به فرّخ هرمز كه سپاهبد آذربايجان يا خراسان بود مدعى سلطنت شد و ملكه را به زنى خواست ، چون آزرميدخت نمىتوانست علنا مخالفت كند در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد آنگاه پسر فرخ هرمز كه رستم نام داشت با سپاه خود پيش راند و پايتخت را گرفت و آزرميدخت را كور كرد . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 522 ) فردوسى مىگويد پس از آنكه چهار ماه با داد و نيكويى فرمان راند در آغاز پنجمين ماه فرمانرايى در گذشت . ( فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ص 16 ) .
هامش
( 1 ) .P: برداشت .
( 2 ) .BP: جشنيسده . ر ك ساسانيان ، ص 393 ، يادداشت 1 و ص 396
( 3 ) .P: اسپهبد .
( 4 ) .P: اهل .