خويشاوندان را مىكشت ، دايهء او ، او را بگريزاند و به اصطخر پارس برد و بزرگان پارس او را بپروردند و تيمار مىداشتند و چون خبر آنجا رفت كى مردم مداين ، فرّخزاد را به پادشاهى نشاندهاند و تدبير ملك نمىداند كردن ، پارسيان او را بياوردند تا به پادشاهى نشانند و جماعتى به تعصّب فرّخزاد برخاستند ، امّا هيچ نتوانستند كردن و فرّخزاد كشته شد و ملك بر يزدجرد قرار گرفت و او پانزده سال [ ه ] بود و همه اطراف ممالك ، بيگانگان فرو گرفته بودند و اسلام قوى گشته و يزدجرد مدّت هشت سال به مداين بود و پادشاهى كرد افتان و خيزان ، پس دانست كى آنجا نتواند بود و سعد وقّاص به عذيب « 1 » آمد و يزدجرد ، رستم بن فرّخ هرمز را كى از بزرگان بود به قادسيّه فرستاد و خود تاج بزرگ از آن كسرى [ 112
f
] انوشروان كى مىگويند به قدّى سخت عظيم بود با جواهر بسيار ، برداشت و به وديعت به صين « 2 » فرستاد و بسيار تجمّل و خزانه و اسباب برداشت و به جانب
شرح
السلطنه حقيقى ايران بود و مردى صاحب نيروى فوق العاده و مديرى با تدبير و سردارى دلير بود ، از خطر اعراب آگاهى داشت و در دفع دشمن كوشش دليرانه كرد اما در جنگ سه روزهاى در قادسيه رستم كشته شد و درفش كاويان به دست اعراب افتاد ، مسلمانان حيره را گرفتند و به جانب تيسفون روى آوردند و در سال 647 ميلادى « ويه اردشير » مسخر شد . يزدگرد با دربار و حرمسراى خود از تيسفون گريخت در حالى كه هزار نفر طباخ و هزار تن رامشگر و هزار تن يوزيان و هزار تن بازبان با او همراه بودند . يزدگرد نخست به حلوان رفت و سپس به داخل كشور ماد شتافت و سعد وقاص وارد پايتخت شد و در برابر ايوان كسرى اردو زد و داخل كاخها شد . يزدگرد ، پيروزان را فرمانده كل سپاه كرد و در سال 642 در نهاوند با اعراب روبرو شد ولى ايرانيان شكست خوردند و پيروزان اسير و مقتول شد و همدان و رى به دست اعراب افتاد . يزدگرد به اصفهان گريخت اما اصفهان نيز به دست اعراب افتاد و يزدگرد به استخر پناه برد و اعراب فارس را گرفتند و يزدگرد به سيستان و خراسان گريخت و در سال 638 از خاقان كمك خواست و به نيشابور و طوس رفت و به مرو شتافت اما ماهوى مرزبان مرو با نيزك طرخان متحد شد و نيزك را به گرفتن يزدگرد فرستاد يزدگرد رو به فرار نهاد و به آسيايى درآمد و چون به خواب رفت آسيابان او را كشت و جسد اين شهريار را در رود مرو انداختند . آب او را مىبرد تا در نهر زريگ به شاخه درختى پيچيد و اسقف نصارى جسد شاه را شناخت و او را دفن كرد و اين واقعه در 661 اتفاق افتاد . . . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 531 ، و ر ك فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ص 1142 ) .
هامش
( 1 ) .P: بعذب .
( 2 ) .P: به چين .