[ 41
f
] عقرقوف است و قومى گفتهاند كى آن بنا را از بهر آن كرد تا آنجا « 1 » بر تخت نشيند ، كى چهار عقاب آن را برداشتند و بر هوا بردند . بعضى « 2 » گويند كى « 2 » به نظارهء آسمان مىرود و اين محال است چه ديوانگان را مانند اين صورت نبندد كى هيچكس از اهل اين دنيى طاقت آن ندارد كى از مكان هوا بگذرد [ 1 ] امّا اين « تلّ عقرقوف » او كرده است و آن را صرح گويند و عرب هر كجا كى بلندى باشد آن را صرح گويند و اين كيكاوس را پسرى آمد سخت
شرح
همه ساله روزش بهاران بدى * گلش چون رخ غمگساران بدىز درد دل و رنج و غم دور بود * بدى با تن ديو رنجور بودبه خواب اندر آمد سر روزگار * ز خوبى و از دادن شهرياربه رنجش گرفتار ، ديوان بدند * به پاد افره او ، غريوان بدند( 356 / 94 / 2 ، خالقى مطلق )
در مجمل التواريخ آمده است كه « عوام تل قرقوب » خوانند و من آن را ديدهام و بهرى ، صرح خوانند ، معرب كرده . . . كه كوشك را صرحا خوانند . . . ( مجمل التواريخ ، ص 48 ) .
[ 1 ] .بفرمود پس تا به هنگام خواب * برفتند سوى نشيم عقاباز آن بچه بسيار برداشتند * به هر خانهيى بر ، دو بگذاشتندهمى پرورانيد شان سال و ماه * به مرغ و به گوشت بره ، چند گاهچو نيرو گرفتند هر يك چو شير * بدانسان كه مرد آوريدند زيرز عود قمارى يكى تخت كرد * سر تختهها را به زر سخت كردبه پهلويش بر نيزههاى دراز * ببست و بر آن گونه بر ، كرد سازبياويخت بر نيزه ران بره * نبست اندر انديشه دل يكسرهوز آن پس عقاب دلاور چهار * بياورد بر تخت بست استوارچو شد گرسنه تيز پران عقاب * سوى گوشت كردند هر يك شتابز روى زمين تخت برداشتند * ز هامون به ابر اندر افراشتندپريدند بسيار و ماندند باز * چنين باشد آن را كه گيردش آزچو با مرغ پرنده نيرو نماند * غمى گشت و پرها به خوى درنشاندنگونسار گشتند ز ابر سياه * كشان از هوا نيزه و تخت شاهسوى بيشه شير چين آمدند * به آمل به روى زمين آمدندنكردش تباه از شگفتى جهان * همى بودنى داشت اندر نهان
هامش
( 1 ) .B: از آنجا .
( 2 ) .B: « گويند كه » را ندارد .