تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
و ضحاك بگريخت و سراى و حجره‌ها از وى خالى ماند ، و مردمان « 1 » ، كابى « 2 » آهنگر را گفتند به پادشاهى بنشين ، [ 1 ] گفت : من سزاء پادشاهى نيستم ، امّا يكى را از فرزندان جمشيد طلب بايد كردن و به پادشاهى نشاندن ، و افريدون از بيم ضحّاك ، گريخته بود و پنهان شده ، مردم رفتند و او را به دست آوردند و به پادشاهى نشاندند و افريدون ، ضحّاك را گرفت و بند كرد و كابى « 2 » آهنگر را از جملهء سپاه سالاران گردانيد و آن پوست [ 2 ] پاره را به جواهر بياراست و به فال
شرح
[ 1 ] .خروشيد و زد دست بر سر زشاه * كه شاها منم كاوه داد خواهيكى بىزبان مرد آهنگرم * ز شاه آتش آيد همى بر سرمخروشيد و برجست لرزان ز جاى * بدريد و بسپرد محضر به پاىگرانمايه فرزند او پيش اوى * ز ايوان برون شد خروشان به كوىچو كاوه برون شد ز درگاه شاه * بر او انجمن گشت ، بازارگاههمى برخروشيد و فرياد خواند * جهان را سراسر سوى داد خوانداز آن چرم كاهنگران پشت پاى * بپوشند هنگام زخم دراىهمان كاوه آن بر سر نيز كرد * همانگه ز بازار برخاست گردخروشان همى رفت نيزه به دست * كه اى نامداران يزدان پرستبپوييد كاين مهتر آهرمن است * جهان آفرين را به دل دشمن است[ 2 ] .چون آن پوست بر نيزه برديد كى * به نيكى يكى اختر افكنديىبياراست آن را به ديباى روم * ز گوهر بر او پيكر وزرش بومبزد بر سر خويش چون گرد ماه * يكى فال فرّخ پى افگند شاهفرو هشت از او سرخ و زرد و بنفش * همى خواندش كاويانى درفشاز آن پس هر آن كس كه بگرفت گاه * به شاهى به سر بر نهادى كلاهبر آن بىبها چرم آهنگران * برآويختى نو به نو گوهرانز ديباى پرمايه و پرنيان * بر آن گوشه گشت اختر كاويانكه اندر شب تيره چون شيد بود * جهان را از او دل پر اميد بودفريدون در شاهنامهخجسته فريدون ز مادر بزاد * جهان را يكى ديگر آمد نهادبباليد بر سان سرو سهى * همى تافت ز او فرّ شاهنشهى
هامش
( 1 ) .B: مردمانى . ( 2 ) .p: كاوه .