كلاهبار كه همان درياى كله است ، بعد از آن جزاير و سپس درياى كربدنج « 1 » ، آنگاه درياى صنف است كه عود صنفى بدان منسوب است . آنگاه درياى چين و آن همان درياى صنجى است كه پس از آن دريايى نيست . پس - بدان كه - ابتداى درياى فارس بر حسب آنچه كه بيان كرديم ناهموارىهاى اطراف بصره و جايگاهى معروف به كنكلا « خشبات » است و كنكلا يا خشبات نشانههايى دريايى هستند كه روى دريا از چوب ساخته شدهاند تا راهنماى كشتىها باشند « 2 » .
از آغاز درياى فارس تا عمان سيصد فرسخ است . همچنين از ساحل فارس تا سرزمين بحرين سيصد فرسخ است . از عمان كه قصبهاش ( مركزش ) صحار خوانده مىشود و ايرانىها آن را مزون مىنامند ، تا مسقط كه آبادى از عمان است و دريانوردان از چاههاى آن آب شيرين و گوارا بر مىدارند ، پنجاه فرسنگ است .
از مسقط تا رأس الجمجمه پنجاه فرسنگ است و اين پايان درياى فارس است و درازاى آن چهار صد فرسنگ است و اينجا مرز « نواتيه » و كشتىبانان است .
رأس الجمجمه كوهى است كه به بلاد يمن از سرزمين شحر و احقاف مىپيوندد و رمل و ماسهاى كه در دامنه اين كوه است معلوم نيست كه پايان آن تا كجاى دريا پيش مىرود . آنچه ما در باره اين كوه گفتيم كه بخشى از آن در خشكى و بخشى در درياست ، چنين كوهى را در درياى روم ، سفاله نام است ، بخشى از اين سفاله در جاى معروفى در ساحل سلوكيه از سرزمين روم است و ادامه آن در زير دريا به سمت جزيره قبرس است . در همين جا است كه بيشتر كشتىهاى رومى غرق و نابود مىشوند « 3 » .
و ما به زبان هر يك از اهالى درياها آن گونه كه در ميان ايشان متداول است تعبير مىكنيم . از رأس الجمجمه كشتىها به طرف درياى دوم از درياى فارس كه به لاروى معروف است حركت مىكنند و عمق اين دريا شناخته شده نيست و از
هامش
( 1 ) . مسعودى اين دريا را كردنج ضبط كرده است مروج الذهب ، ج 1 ، ص 147 .
( 2 ) . مروج الذهب ، ج 1 ، ص 147 .
( 3 ) . همان ، ج 1 ، ص 148 .