صدف به وجود مىآيد و اين خبر صحيحتر است زيرا بسا كه مرواريدى درون صدف يافت مىشود كه در حال رشد است و هنوز كنده نشده است و صياد آن را جدا مىكند همين لؤلؤ ( مرواريد ) را بازرگانان دريايى لؤلؤ كنده شده ( قلع ) مىنامند و خدا داناتر است . از داستانهاى شگرفى كه در باب اسباب روزى رساندن شنيدهايم اين داستان است كه ، عربى بدوى در روزگار قديم وارد بصره شد و با خود دانه مرواريدى گرانبها همراه داشت آن را به دكان عطارى كه با او سابقه دوستى داشت برد و به او نشان داد و در مورد آن سؤال كرد . اعرابى مرواريد را نمىشناخت و قيمتش را نمىدانست .
دوست عطار او به وى گفت : اين مرواريد است و صد درهم مىارزد ، صد درهم به نظر اعرابى پول زيادى آمد و از عطار پرسيد : آيا كسى به اين قيمت كه گفتى مىخرد ؟ عطار صد درهم به او پرداخت و مرواريد را خريد . اعرابى با آن پول آذوقهاى براى خانوادهاش خريد و رفت . عطار نيز آن دانه مرواريد را به مدينة السلام ( بغداد ) برد و به مبلغ بسيار گزافى فروخت و به تجارتش رونق و وسعت زيادى داد .
مرواريدى در گلوى روباه
عطار نقل مىكرد كه از اعرابى در باره به دست آوردن لؤلؤ پرسيده است و اعرابى گفته است ؛ از « صمتان » ( صمان ) كه سرزمينى در بحرين است و تا ساحل دريا فاصله بسيار كمى دارد مىگذشتم كه در ميان شنها روباه مردهاى را ديدم و دهانش به چيزى محكم بسته شده بود . از اسبم پياده شدم چيزى بشقاب مانند يافتم كه درونش از سفيدى مىدرخشيد دانه گرد « لؤلؤ » را در درون آن يافتم .
معلوم مىشود ، صدفى كه ، بر طبق عادت صدفها ، به ساحل آمده بود تا هواى تازه استنشاق كند روباهى به آن نزديك شده و چون دهان صدف باز بوده و در درونش گوشت را ديده ، با سرعت روى آن جسته و دهانش را در صدف فرو برده و گوشت را گاز زده است ، پس از آن صدف به دور دهان او چسبيده و بسته