تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
فى الحال كه فرود آمد امير زاده پير محمّد و نوكران او را تشنيعى چند در باب محاربه و محاصره ، يعنى كه اهمال مىكنيد ، بكرد و صوبه « 1 » خود را چند قدم از جرگه ايشان بيشتر برد و فرمود تا پيش او چتر بستند . از قضا همان روز در وقت استوا كه مردم مشغول بودند ، پياده‌اى چند از شتر گردن دروازه بيرون دويدند ، تا بالاى سر سونجك هيچ جاى توقف نكردند . تا مردم او جمع شده و خبردار گشتند ، اكثر اسلحه و اغلب « 2 » امتعهء ايشان را يزديان برده بودند . به وقت مراجعت آتش در چترهاى ايشان زدند . نوكران امير زاده پير محمّد ، امير سونجك را [ در جواب آن تشنيعى كه كرده بود طعنه‌اى چند زدند و اين سخن ميان امير زاده پير محمّد و امير سونجك ] « 3 » مادّه نزاع شد و مردم شرير و فتّان در ميان راه يافته از طرفين سخنهاى موحش به هر يك مىرسانيدند ، تا بدان رسيد كه ترك عزّت و حرمت كردند . در اندرون شهر يزد غلا « 4 » به مرتبهء اعلا رسيد و پسر ابو سعيد متموّلان يزد را گفت هر كس ذخيرهء يك ساله نگاه دارد و باقى را به لشكريان دهد . و فقرا و ضعيفه را از شهر بيرون كرد . بر اين سه چهار ماه بگذشت تا رايات همايون حضرت صاحبقرانى به سلطانيه رسيد . صورت اين واقعه عرضه داشت كردند . امير زاده پير محمّد بن جهانگير و امير تيمور « 5 » خواجه بن آق بوقا را با لشكرهايى كه داشتند نامزد يزد فرمود . چون ايشان « 6 » برسيدند ، پسر ابو سعيد به كلّى دل از جان بر گرفته نقبى پيدا كرده از يزد بيرون رفت و دار العباده يزد مستخلص شد . از بسيارى آنكه مردم يزد به جوع مرده بودند و با وجود آنكه مدرسهء ركنيه از مرده مملو بود ، در كوچها نيز « 7 » بر بالاى يكديگر مرده افتاده بود چنان كه مجال عبور نبود . بعد از آن به هر طرف به طلب پسر ابو سعيد كسان روان گردانيدند و آن بدبخت خود هم در « 8 » حوالى شهر بود . چون معلوم كرد كه او را بخواهند گرفت نوكران خود را فرمود كه درد سر بر او كوتاه كرده سرش برداشتند و به استقبال
هامش
( 1 ) با : موبه . اساس ، گ : سوبه . مو : سويه . ( 2 ) مل ندارد . ( 3 ) اين عبارت را با ندارد . ( 4 ) با : غلّات . ( 5 ) با ، گ ، مل ندارند . ( 6 ) مل : به ايشان . ( 7 ) گ ، مل : نيز مرده بر بالاى يكديگر . ( 8 ) اساس : خود هم در آن هم .