مذكور را بسپرد و به تربيت « 1 » و انعام مخصوص شده حكومت ولايت بسا به دو داد ، و قلعه را به امير على هرو كه از جمله خواصّ خدمتكاران قديم بود سپرد و به جانب ابرقوه كوچ كرد . چون حصانت و استحكام شهر ابرقوه و قلعه از آن قبيل نبود كه به جنگ و محاربه تصوّر تسخير آن توان كرد ، ارتفاعات صيفى ولايت ابرقوه را مجموع به تلف آوردند . بعد از آن متوجّه هرات و مروست « 2 » شد . آن ولايت نيز در تصرّف پهلوان مهذّب بود . قلعهء مروست « 3 » را به جنگ بگرفتند و عزيز نامى كه از جانب پهلوان مهذّب آنجا كوتوال بود به قتل آوردند . قنبر « 4 » خراسانى كه كوتوال قلعهء هرات بود از وهم اين حال قلعه را تسليم نموده پيش شاه منصور بيرون آمد . شاه منصور به طرف شيراز مراجعت نمود و احكام به نواحى ولايات فرستاد كه به هيچ نوع غلّات و اجناس مطعومات به جانب ابرقوه نبرند و در اين باب « 5 » مبالغه تمام « 6 » به تقديم رسانيد . كلانتران ولايت « 7 » را به خطاب عنيف و باز خواست بليغ ، تهديد و وعيد كرد كه اگر يك من بار معلوم شود كه از جايى به ابرقوه برند آن « 8 » ولايت را عرصهء نهب و غارت فرمايم .
از قضا در آن سال خود « 9 » تنگى بود و قحط بازديده شد . پهلوان مهذّب از اين معنى بسيار متفكّر شد و با خود انديشيد كه شاه منصور از آن قبيل نيست كه تا دست بردى در تسخير معاملهء ابرقوه ننمايد از پاى بنشيند « 10 » و در آن عرصه به شطرنج قايم اكتفا نخواهد نمود . و در ولايت ابرقوه فسحت زراعت نيست و مقدار معيشت اهالى آنجا بر اجناس و غلّهاى است كه از بيرون مىآورند . گفت اگر يك نوبت ديگر ارتفاعات و مزروعات اين ولايت پايمال لشكر شود و از بيرون راهها مسدود باشد اهالى ابرقوه به يك بار مستأصل و مستهلك شوند . ابرقوه محل مناقشت و مضايقت است و اين گفتگوى و جست و جوى بر سر آن به كلى بر باد فنا آيد . با مخصوصان و محرومان خود و جماعتى كه ايشان را محل اعتماد مىدانست در اين باب مشاورت نمود ، صلاح در آن ديدند كه با شاه يحيى قاعدهء « 11 »
هامش
( 1 ) مل : ترتيب .
( 2 ) مل : مرو .
( 3 ) مل : مرو .
( 4 ) اساس خوانده نشد .
( 5 ) فقط در با .
( 6 ) با : بسيار .
( 7 ) گ ، مل : ولايات . با : ولايات فرستاد .
( 8 ) فقط در اساس .
( 9 ) با : از قضا خود در آن سال .
( 10 ) با ، گ : ننشيند .
( 11 ) اساس : قايده .