خدمتكارى ممهّد گرداند تا بدان وسيلت از تعرّض « 1 » شاه منصور ايمن تواند « 2 » بود . اين معنى در خاطر « 3 » پهلوان مهذّب جاى گير شد و « كالباحث عن حتفه « 4 » بظلعه » شاه يحيى را به ابرقوه دعوت كرد . چون شاه يحيى به حوالى ابرقوه رسيد پهلوان مهذّب مراسم تعظيم و اجلال به جاى آورد و شرايط استقبال مرعى داشت و او را به خانهء خود فرود آورد و در رعايت رسوم به قدر مقدور به تقديم رسانيد . چون چهار پنج روز « 5 » بر اين منوال بگذشت ، جمعى از مخصوصان شاه يحيى چنان در خاطر او نشاندند كه پهلوان مهذّب از سپردن ابرقوه و آوردن شاه ندامتى دارد . اكنون تدبيرى مىبايد كه دست او مطلقا از تصرّف ابرقوه مكفوف باشد . جهت امتحان اين حال و استقرار اين حكايت كه عرض كردهاند از پهلوان مهذّب التماسى چند نمودند و گفتند از براى لشكريان يزد مقدارى غلّه بر انبار حواله دارند تا بر محصولات ابرقوه نويسند . پهلوان مهذّب مقبول نداشت و گفت خدمتى كه مقدور « 6 » بود به تقديم رسيده و غلبهء متجنّده و سپاهيان كه در ابرقوهاند ايشان را معيشتى [ و اسباب تعيّشى ] « 7 » مىبايد و محصولات ابرقوه بدان وفا نمىكند . حالا آنچه بوده است مستغرق « 8 » گشته .
اين تدنّق « 9 » اتفاقا موافق صورت مدّعاى آن جماعت بود . رأى شاه يحيى به كلّى تغيير يافت . به گرفتن پهلوان مهذّب يك جهت شده به تزوير « 10 » و حيلت او را بگرفتند و اموال و اسباب و ما يعرف او و خدم و حشم « 11 » و اتباع به تمام و كمال تصرّف نمودند « 12 » و او را به ولايت قهستان يزد به قلعهء ملوس فرستادند و در آنجا به فنا رسيد . شاه يحيى ابرقوه را به محمّد قورجى ، و قلعه را به حاجى زنگى سپرده به يزد مراجعت نمود . و منشأ اين تزويرات « 13 » نظام سنقر « 14 » ابرقوهى بود .
و در تاريخ سنه خمس و تسعين و سبعماية كه حضرت صاحبقرانى كرت ثانى به
هامش
( 1 ) اساس : بعرض .
( 2 ) اساس : توانيد .
( 3 ) مل : خواطر .
( 4 ) گ ، مل : خيفه .
( 5 ) با ، گ ، مل : چند روز .
( 6 ) اساس : معذور .
( 7 ) با ندارد .
( 8 ) با : متفرّق .
( 9 ) مل : ندارد .
( 10 ) با ، گ ، مل : تذوير .
( 11 ) اساس ندارد .
( 12 ) با ، گ ، مل : نمود .
( 13 ) با ، گ ، مل : تذويرات .
( 14 ) اساس خوانده نشد .