يار شاه يحيى ديد بشناخت . از بيم و رعب كه در وى اثر كرد از پاى در افتاد . شاه گفت مترس . پانصد دينار و جامهاى انعام فرمود و حكمى داد كه به هيچ نوع مزاحم او نشوند و گفت ميش سر در پيش يازيده چشم نرم در زمين نينداخت ، كار تو راست شد يا نه ؟ باز يار دعا كرد و برفت .
چون شاه يحيى در يزد قرار گرفت با شاه شجاع نقض عهد كرد و عصيان بنياد نهاد .
شاه شجاع را در حق او ابياتى « 1 » است . يكى از آن جمله اين است :
مرا كه دهر مطيع است و چرخ سازنده * چه غم ز طعنهء نابخردان بازنده
به هيچ ورطه مرا پاى در گلى نرود * نگاه دارم از حادثات دارنده
( هزار جمع كه بر هم زنند باكى نيست * از آنكه لطف خداوند هست پاينده ) « 2 »
شاه شجاع با لشكرى « 3 » انبوه متوجه محاصرهء يزد شد تا به ابرقوه رسيد . لشكر را با خواجه قوام الدّين وزير به محاصره فرستاد و خود در ابرقوه توقّف نمود . خواجه قوام الدّين سعى بسيار نمود و نزديك بود كه يزد را « 4 » مسخّر كند . شاه يحيى به تضرّع و عجز پيش عم فرستاد و شاه شجاع ترحّم كرده فرمود تا لشكر از در « 5 » يزد برخاستند « 6 » .
شاه شجاع به دار الملك شيراز مراجعت نمود و در بهار سال « 7 » آينده لشكر به اصفهان كشيد . و خواجه قوام الدّين بسيار صاحب اختيار ممالك فارس شده بود ، در منتصف ذى قعده سنهء اربع و ستين و سبعمأية او را مقيّد گردانيدند « 8 » و بعد از تعذيب و شكنجهء بسيار به قتل رسيد و وزارت به امير كمال الدّين حسين رشيدى تفويض يافت .
هامش
( 1 ) همه نسخهها جز مل : ابيات .
( 2 ) اين بيت را اساس ندارد .
( 3 ) با : لشكر .
( 4 ) مل ندارد .
( 5 ) با ندارد .
( 6 ) با ، گ ، مل : برخواستند .
( 7 ) با ندارد .
( 8 ) گ : گردانيد . مل : گردانيده .