اصحاب مرحوم آخوند آقاى نائينى ، آقاى آقا ضياء و آقاى شيخ عبد الحسين رشتى ، ناقل قصهاند . مىگويد : مرحوم آخوند كه به وجوب تأييد مشروطه حكم كرد ، يكى از شاگردان فاضل او از وى بريد و به مرحوم سيّد محمّد كاظم « 1 » متّصل شد . بريده شده بود كه هيچ ، سبّ و لعن هم مىكرد . روزى اهالى محلّهء همين طلبه مىآيند و وارد منزل اين شخص مىشوند .
آنها مريد و مقلّد مرحوم آخوند بودند . هشتاد سكّه هم آورده بودند و صاحب خانه هم وضعش خوب نبوده و از او مىخواهند كه با او پيش مرحوم آخوند بروند .
گفتند : اينها را به مرحوم آخوند مىدهيم و از ايشان اجازه مىگيريم ، تا هشتاد سكّه را به همان شخص بدهند ، منتها با امر مرحوم آخوند . آن جا مىآيند و مىگويند كه هشتاد سكّه آوردهايم و مىخواهيم با شما برويم از آقاى آخوند اجازه بگيريم و به شما بدهيم . اين طلبه مىماند كه چه كار كند ، با مرحوم آخوند اين جور معامله كرده و حالا هم گرفتار است . بالأخره هر چه بود ، به خودش فشار مىآورد و با آنها به منزل مرحوم آخوند مىرود . وارد منزل مرحوم آخوند مىشود . مرحوم آخوند مىفهمد كه او براى اداى احترام به منزل ايشان نيامده . او احتياج دارد كه آمده است ! تا وارد مىشود ، احترام فوق العاده به او مىكند و او را كنار دست خودش مىنشاند . مرحوم آخوند در گوشش مىگويد كه چه كارى از دست من بر مىآيد ؟ او مىگويد كه هشتاد سكّه آوردهاند و مىخواهند با اجازهء شما آنها را به من بدهند . سپس فورى به آن اشخاص اشاره مىكند و مىگويد : آن كيسه را بياوريد خدمت مرحوم آخوند . كيسه را مىآورند . مرحوم آخوند به كيسه دست نمىزند و به آنها مىگويد : شما با بودن چنين شخص فاضل و متّقى ، چرا پيش من آمديد ؟ مگر نمىدانيد دست او ، دست من است .
هر چه ايشان تقرير كند ، تقرير من است . به كيسهء پول دست هم نمىزند و مىگويد
هامش
( 1 ) . آية اللَّه سيّد محمّد كاظم طباطبايى يزدى ( م 28 رجب 1337 ) .