مرحوم آخوند اسم ما و خصوصيت جاى ما را هم پرسيد - و شايد بعداً مىپرسد - و گفت برويم . درست يادم نيست كه رفت و لباس پوشيد يا نه . خودش آمد و چراغ يا فنر را خودش دست گرفت . خواستم چراغ را از ايشان بگيرم ، گفت : نه چراغ راخودم مىآورم . خودش جلو افتاد و من پشت سرش بودم . درِ منزل ماما رفتيم . ايشان در زد و مرد جوانى آمد . وقتى ديد كه مرحوم آخوند است ، فورى گفت كه آقا بفرماييد تو .
آخوند فرمود : نه ، برو به ننه بگو بيايد . عجله دارم . زود بگو بيايد .
قدرى گذشت ، پيرزن چابكى آمد . ايشان فرمود كه : ننه ! الآن عيال اين آقا مىخواهد وضع حمل بكند . تو خدمت اين آقا به منزل برو و تا وقتى كه خوب نشده و به كارهاى خودش نرسيده ، پيشش باش . وقتى كه توانست به كارهاى خودش برسد ، آن موقع بيا . گفت : با هم آمديم . رسيديم به جايى كه مرحوم آخوند بايد به منزل خودش برود و ما هم به منزل برويم . آخوند به ماما گفت كه شما ايشان را تا فلان محلّ مىبرى و چراغ را هم به ما داد و گفت : من راه را بلدم ، احتياج به چراغ ندارم . آن وقتها ، صد سال پيشتر چراغ نبود . همه جا تاريك بود ، و فرمود : من تا صبح بيدارم .
نتيجهء وضع حمل هر چه شد ، به من خبر بدهيد . يك وقت خيال نكنيد كه من خوابم .
پولى را هم به من داد . من گفتم كه من احتياج ندارم . ايشان فرمود : نه اين را بگير ، داشته باش . به ماما گفته بود كه اين مريض ماست و تا آخر هم به حساب ما .
گفت : سحر بچه به دنيا آمد و پسر بود . ايشان مىگفت : من خجالت كشيدم به مرحوم آخوند خبر بدهم . فردا طرف غروب سيّد ابو القاسم كه پيش ايشان بود ، آمد و گفت كه آقا نگران وضع شما بود كه فلان كس جريانش چه طور شد ؟ خدمت مرحوم آخوند رفتم . پرسيد كه از آن وقت نگران شما بودم . چرا خبر نياوردى ؟ او هم عذرخواهى كرده بود . آخوند گفت : نو قدم چى بود ؟ گفتم : پسر . گفت : خُب . پس اسمش را « محمّد كاظم » بگذاريد ، يادگارى از ما باشد .
در شرح حال مرحوم آخوند - كه چاپ شده - ننوشته بود كه آن شخص چه كسى
شناختنامه آخوند خراسانى ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: مهدى مهريزى وهادى ربانى
ص١٤٣