علاقه به طلّاب
پدر همسر مرحوم آقاى مفتّح همدانى ، مرحوم آقا حيدر ، از مشايخ علماى همدان بود . من او را درك كردم . پيرمردى بود . در ذهنم است كه او از مخالفان مشروطه بود ؛ يعنى فكراً معتقد به اين چيزها بود . خود او مىگفت كه : « مرحوم آخوند با طلبهها خيلى نرم و عاشقانه مشى مىكرد » . تعبيرش قريب به اين مضمون بود ( 5 / 9 / 1387 ش - 28 ذى قعده 1429 ) .
حكايت آخوند و ميرزا على اكبر نوقانى
طلبهاى « 1 » مىگويد : من با همسرم به نجف رفتيم . تازه وارد شده بوديم و دو روز از ورودمان به نجف گذشته بود . هيچ جا و هيچ كس را نمىشناختيم . همسرم حامله بود .
من خدا خدا مىكردم كه وضع حملش تأخير بيفتد . دردش گرفت و من هيچ راهى بلد نبودم . نه منزل قابله را بلد بودم و نه كسى را مىشناختم كه بروم و از او بپرسم كه كجا بروم . فقط منزل مرحوم آخوند را بلد بودم . از باب ناچارى با خود گفتم كه آن جا بروم تا يكى از گماشتههاى مرحوم آخوند ، راهنماى ما شود تا منزل قابله را پيدا كنيم . به حكم ضرورت ، بعد از نصف شب با كمال خجالت - كه الآن وقت رفتن به خانه مرجع نيست - رفتم و در زدم . صدا آمد كه : كيستى ؟ فهميدم كسى بيدار است . گفتم : عرضى دارم . قدرى زمان گذشت . يكى با چراغ از پلّهها بالا آمد . از چراغ به « فنر » تعبير مىكند .
ديدم خود مرحوم آخوند است . مىگفت : من خشكم زد . حالا به مرحوم آخوند چه بگويم ؟ مرحوم آخوند وقتى ديد كه من اين طور ماندهام ، دست مرا گرفت و گفت :
فرزندم ! بيا ببينم چه گرفتارى و مشكلى دارى ؟ خيلى با محبّت و عطوفت با ما مشى كرد و من زبانم باز شد . گفتم : من تازه وارد شدهام و جايى را بلد نيستم . مىخواستم يكى از گماشتگان شما با من بيايد و منزل قابله را به من نشان بدهد .
هامش
( 1 ) . در كتابى كه در شرح حال مرحوم آخوند چاپ شده است ، از آن طلبه اسم نبرده ، ولى سابقاً من شنيدهبودم كه آقاى نوقانى ( م 1370 ش ) بود .