بايد خدمت ايشان باشد .
اصحاب كه مىبينند آخوند خيلى به او احترام گذاشته ، احتمال مىدهند كه او را نشناخته باشند . از او مىپرسند كه آقاى طباطبايى حالشان چه طور است ؟ مرحوم آخوند كه مىخواسته درس اصولش را بنويسد ، كاغذ و قلم را روى زمين مىگذارد و فورى مىگويد : من از درس بر مىگشتم - يا به درس مىرفتم - توى راه خدمت آية اللَّه طباطبايى شرفياب شدم . جوياى حال شدم و الحمدللَّه حالشان خوب است .
بعد كه بلند شدند و رفتند ، مرحوم آخوند بر خلاف هميشه اين دفعه تا دم در آن شخص را بدرقه كرد . آنها كه رفتند ، مرحوم آخوند به اصحاب مىگويد : اگر ما تأييد مشروطه را بر خود لازم مىدانيم و آقاى طباطبايى هم حرام مىداند ، دو اختلافنظر است مثل ساير امور جزيى . معنا ندارد در اختلاف نظر بين دو فقيه ، شما بياييد دخالت كنيد . اين جهت ندارد . اين اختلاف نظرى است . شما به چه مناسبت دخالت مىكنيد ؟
آنها مىگويند : آقا ! اين آقايى كه الآن رفت ، شما را لعن مىكند . ايشان مىفرمايد : من به كتب فقهى فقها مراجعه كردم و آنها را فحص كردم ، ولى در هيچ يك از اينها نديدم كه بگويند از شرايط استحقاق سهم امام ارادت به آخوند خراسانى است !
اين قصه گذشت . روز بعد ، همين آقايان كه جزء اصحاب آخوند بودند و هم آقايان ثلاث « 1 » در خدمت مرحوم آخوند بودند كه آن شخص مىآيد و اداى احترام و تشكّر مىكند . مرحوم آخوند ناراحت مىشود و مىگويد : آقا ، عقيدهء شما اين است كه اين راهى كه ما مىرويم ، خلاف واقع است . شما تا اين عقيده را داريد ، وظيفه دينىتان همين است . شما براى وجهى كه ما داديم ، نبايد از عقيدهتان برگرديد . من هم شما را آدم فاضل و باتقوا مىدانم . مادامى كه من اين جور اعتقاد دارم ، بايد محبّت شما را داشته باشم و شما هم مطابق عقيدهتان بايد عمل كنيد . شما يك وظيفهء شرعى داريد ، من هم يك وظيفهء شرعى . هيچ كدام نبايد اين حسابها را دخالت بدهيم .
مرحوم آخوند ، آدم عجيبى بود !
هامش
( 1 ) . آقاى نائينى ، آقا ضياء و شيخ عبد الحسين رشتى .