بود و در قدرت و استطاعت بشر استقلال مىداشت هرگز قدرت ذاتى او از دست نميرفت .
خلاصه از زوال قدرت و استطاعت بشر در مواردى شاهد آنست كه قدرت بر عمل كه پروردگار به بشر ارزانى فرموده عاريتى است و هنگام اجراى عمل هر نيرو و قدرت و استطاعت روانى و فكرى و اختيارى و جوارحى كه به كار بندد همه و همه بطور عاريت بوده و قدرت حقيقى لا يزالى را به كار بسته است پس هرگز بشر از حيطه قدرت و قهر كبريائى خارج نخواهد بود و غرض از استطاعت كه مورد سؤال است هرگز استطاعت بطور تفويض و استقلال نخواهد بود .
زيرا موهبت هر نعمت از ساحت كبريائى به بشر بطور عاريت است يعنى محال است كه نعمتى را مقام كبريائى بموجودى موهبت فرمايد و به او تمليك نمايد و از خود آن نعمت را سلب نموده باشد معناى استقلال همين است گذشته از اينكه موجود ممكن و مخلوق صلاحيت و ظرفيت اين چنين نعمتى را نخواهد داشت كه بطور ذاتى قدرت و نيرواى به او واگذار شود و به او تفويض گردد و از او هرگز زوال پذير نباشد و بهر تقدير بتواند از قدرت ذاتى خود استفاده نمايد .
بعبارت ديگر بشر كه قدرت روحى و فكرى و استطاعت جوارحى و وسائل خارجى را استفاده مىنمايد قدرت لا يزالى را در باره خود اجراء نموده است و هر عملى كه از روان و اعضاء او صادر شود همان نعمت و موهبت آفريدگار است كه به كار بسته است و در حيطه كبريائى و بفضل او عمل را انجام داده است .
قوله ( ع ) : قال البصرى انه الحق :
سائل بصرى كه بر حسب ظاهر از دانشمندان معتزله بوده كه معتقد بوده كه براى فرار از جبر و اينكه بشر نسبت بافعال ارادى خود مجبور نخواهد بود و از مفاسد بسيارى كه قول بجبر در بر دارد طريقهاى را پيش كشيدهاند و عبارت از
درخشان پرتوى از اصول كافى ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: محمد حسينى همدانى نجفى
ص٣٦٥