تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درخشان پرتوى از اصول كافى ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
با توجه باينكه وجود محدود توأم با عدم و متناهى است و لازم آن معلول و اين كه مخلوق باشد و لازم وجود محدوديت و تناهى نخواهد بود بلكه وجود مقول بتشكيك است كه اصيل آن وجود بحت بسيط و صرافت وجود كه مجهول الكنه است و حدى جز غير متناهى بودن و ازلى ندارد . قوله عليه السلام : الواحد بلا تأويل عدد : بيان چگونگى وحدت ذاتى و تفسير آنست باينكه وحدت هر موجودى عبارت از همان وجود خاصى و تشخصات آنست و قابل تعدد و كثرت وجودى و مثل و مانند خواهد بود ولى وحدت ساحت كبريائى وحدت ذاتى و وجودى است و حقيقى است كه در وجود كبريائى گرفته شده است كه حقيقى و مجهول الكنه مىباشد و وحدت عارضى نيست كه قابل كثرت باشد و ساحت كبريائى
( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ
) و براى وجود واحد حقيقى او مثل خارجى و يا ذهنى نخواهد بود . بوهم چنين براى وحدت صفات كمال و قدرت او مانند و نظير نخواهد بود . بالاخره وجود حقيقى و صرافت وجودى در ذات كبريائى و در صفات كمال او آميخته است بطورى كه ذات كبريائى عين صفات است بلكه همه صفات كه بمنزله صفت واحد است عين ساحت كبريائى خواهد بود . تعريف حقيقت هر موجودى يا به بيان حقيقت و هويت آنست و يا به بعض اجزاء آن و يا بامر خارج و يا بامر مركب از داخل و خارج . اما تعريف ساحت كبريائى بنفس ذات كبريائى محال است زيرا معرف قبل از تعريف كه فهميده شود معلوم است و صفات شىء به خود آن تعريف شود لازم مىآيد كه قبل بر آن معلوم باشد آن نيز محال است و تعريف بامور داخلى نظر باينكه البسط بسائط است همچنين محال است و اما بساطت ذات قدس از نظر اينكه مركب محتاج بهر يك از اجزاء است و بر هر مركب ممكن و معلول خواهد بود در باره واجب الوجود محال است .