تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
ملوك شيعه از سلاطين كه ما معاصر به آنها بوديم ، زلزلهء عظيمى در نواحى شيروان و اطراف آن آمد ؛ به حدّى كه بسيار هلاك شدند . و حكايت كردند براى من جماعتى از ثقات از قراء از اماكن آنها نقل شد . چون به پادشاه رسيد ، استاد علامهء ما محقّق كاشانى كه صاحب كتاب وافى و نحو آن از مصنّفات كه عدد آن دويست كتاب بلكه زيادتر است ، در آن مجلس حضور داشت . سلطان از ملّامحسن از سبب آن سؤال كرد ، در جواب گفت : از حيف و ميل و رشوهء قاضيان است كه حكم به باطل مىكنند . سلطان گفت كه : چون از اين سفر برگشتيم ، در هر بلدى مجتهدى تعيين كنم كه به او رجوع كنند در آن وقت ، سلطان در محال خراسان بود و عزم كرد كه اگر برگشت ، آقامحمّدباقر سبزوارى را قاضى اصفهان كند ؛ زيرا كه او فقيه عادل بود . پس سلطان به ملّامحسن گفت كه : اگر آقامحمّدباقر سبزوارى قبول نكند ، چه بايد كرد ؟ آن جناب در جواب گفت كه : بر او واجب است كه قبول كند و اگر قبول نكند ، بر تو واجب است كه او را جبر كنى بر قبول كردن . پس سلطان به اصفهان نرسيده ، وفات كرد و اين كار براى او اتّفاق نيفتاد . بلى پسرش شاه سليمان ، استاد ما صاحب بحر الانوار را كه قريب به سى مجلّد است ، تعيين نمود و او را شيخ الاسلام نمود و آن جناب [ به ] امر به معروف و نهى از منكر قيام نمود . پس شكست به تنهايى را كه آنها مىپرستيدند و ريخت شرابها را و سوزانيد گياهها را از محرّمات و نحو آن را ، پس حمد خداى را كه برگشت امر به سوى اهلش بعد از تمادى سنين و عوام . تا اينجا كلام سيدنعمت اللَّه بود . و ملّا ابراهيم بن ملّاصدرا ، تفسيرى نوشته و آن را به عروة الوثقى ناميده و بعضى گفته‌اند كه مصداق « يخرج الحىّ من الميّت » مىباشد . و از ميرزا ابراهيم نقل كنند كه پدرم در زمان وفات گفت كه : افسوس آنچه در خيالم بود ، متحقّق نشد . گفتم : چه در خيال تو بود ؟ گفت كه : در خيال من بود كه داخل در مقرّبين باشم ، اكنون ظاهر بر من شد كه داخل در مقرّبين نيستم ؛ بلكه داخل در اصحاب يمين مىباشم » . قصص العلماء ، صص 417 - 424