سنگ سياه شد ز آه در غم حضرت إله * برد به درگهش پناه منتظر زيارتى
زمزم از اشك اولياست ، شورىِ آن بدين گواست * بر در حق بريز اشك تا ببرى نضارتى « 1 »
اى كه گناه كردهاى نامه سياه كردهاى * دامن زندهاى بگير تا كند استجارتى « 2 »
كعبهء دل طواف كن سينه به مهر صاف كن * نيست دل خراب را خوشتر از اين عمارتى
كرد خليلِ حق مقام بر در كعبه منتظر * تا رسد از ولادت شير خدا بشارتى
دوست در آيد از درم در قدمش رود سرم * بهر چنين شهادتى كى كنم استخارتى ؟
در ره كعبهء دلى زخمى اگر رسد به تن * سرو روان بود چه غم تن كشد ار خسارتى
مى نتوان بيان نمود قصهء عشق را به كس * هرزه مَگَرد گِرد دل در طلب عبارتى
هر غزلى كه طرح شد « فيض » نخست گويدش * معنى بكر خواهد او تا ببرد بكارتى
* * *
هامش
( 1 ) . تازه رويى ، تازگى .
( 2 ) . پناه خواستن .