« عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ » ؛ بندهء تو و بنده زادهء توام ، « بَيْنَ يَدَيْكَ » ؛ كه در خدمت تو ايستادهام .
« مِنْكَ » ؛ از توست ابتداى وجود من ، « وَ بِكَ » ؛ به توست قوام و هستى من ، « وَ لَكَ » ؛ و تو راست مُلك من ، « وَ إِلَيْكَ » ؛ و به سوى توست باز گشت من .
« لَا مَلْجَأَ وَ لَامَنْجَى وَ لَامَفَرَّ مِنْكَ إِلَّا إِلَيْكَ » ؛ نيست پناهى و نه گريز گاهى از تو مگر به سوى تو .
غير از در تو درى ندانم * غير از تو كسى دگر ندارم
گر تو ز در خودت برانى * رو از تو به درگه كه آرم ؟
« سُبْحَانَكَ وَ حَنَانَيْكَ » ؛ پاك و منزه مىدانم ساحت كبريائى تو را از غبار هر چه تو را نسزد و نشايد و حال آنكه سؤال مىكنم از تو رحمتى و مهربانى بعد از رحمتى و مهربانى ؛ يعنى تنزيه مىكنم تو را و هميشه از جناب تو رحمت و عطوفت مىطلبم . بيت :
گر ما مقصريم ، تو درياى رحمتى * جرمى كه مىرود به اميد عطاى توست
دانم كه در حساب نيايد گناه ما * آنجا كه فضل و رحمت بى منتهاى توست
« تَبَارَكْتَ » ؛ بزرگوار و برتر و ثابت و دائم و مبدأ بركتهايى ، تو ، « وَ تَعَالَيْتَ » ؛ و بس بلندى دارى . دست ادراك ما از دامن معرفت تو كوتاه است و پاى سعى ما را از وصول به جنابت ، خارها در راه است .
اسلام ز جانب فرنگ آوردن * آيينهء چين ز سوى زنگ آوردن
از باده ، رخ شيخ به رنگ آوردن * بتوان ، نتوان تو را به چنگ آوردن