خداى كه او را كراهيتى بوده است ، از غم و اندوه گشته است .
ج 3 / 736 و 737
3 - ( در ذيل آيات
« فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ » *
،
« فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » *
الحجر 36 و 34 ) ابليس خواست كه حاجت خواهد از خداى عزّ و جلّ كه وى را زندگانى دهد تا آن روز كه خلق را از گور برانگيزد آنگاه مرگ نبود و ثواب و عقاب نبود و مرگ مرده بود و مرگ را چون همه بميرند وى را بر مثال ميشى سپيد بيارند و بميرانند . و ابليس چنان خواست تا مرگ برخيزد ، چون مرگ بمرد ثواب و عقاب نبود كه اين جهان فانى است و آن جهان باقى .
ج 4 / 854
4 - پس رسول بلقيس پيغام بگزارد و نامه بداد و آن مسألهها بپرسيد . پس سليمان عليه السلام گفت كه آن آب كه نه از زمين است و نه از آسمان است آن عرق اسب است كه چون عرق كند آن را بگيرى و به كوزه يا به قدح اندر كنى و تشنهاى آن را بخورد تشنگى بنشاند و هيچ عرق ديگر تشنگى بننشاند مگر عرق اسب كه عرق ديگر همه شور باشد و آن اسب ، شيرين .
ج 5 / 1250
5 - قومى گويند كه چون سليمان عليه السلام ساق وى ( بلقيس ) بديد بر آن جاى موى بود بسيار دراز و سياه و آن زشت آمد او را ، و پس ديوان را بفرمود تا حيلتى كنند مگر آن موى وى برود پس ديوان اين آهك و زرنيخ 5 بساختند و بلقيس آن را بر پاى نهاد و آن موى برفت . . اين آهك و زرنيخ از آن وقت باز در ميان خلق بمانده است .
ج 5 / 1255
6 - جبريل عليه السلام هرزمانى خويشتن را به پيغامبر عليه السلام نمودى و آنگه ناپديد شدى . . . و پيغامبر عليه السلام از اين جهت سخت اندوهگن بودى .
و روزى خديجه رضى اللّه عنها از او پرسيد كه : چه بوده است ترا يا محمد كه چنين اندوهگن همىباشى ؟ پيغامبر عليه السلام گفت كه : من همىترسم كه مگر ديوانه خواهم شد از بهر آنكه چون تنها مىباشم ، از هر سوى آواز همىشنوم كه : « السلام عليك يا محمد » و من هرچند نگاه همىكنم هيچ خلق را مىنبينم . . . و خديجه رضى اللّه عنها زنى عاقله بود ، او را گفت كه : يا محمد تو از اين هيچ اندوه مدار كه تو