تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
شرح
( 22 ) - علم تاريخ در اسلام ، ص 68 . ( 23 ) - در اين باب نوشته‌اند : « پدرش [ پدر طبرى ] مردى پارسا و پرهيزگار و بىنياز بود و با درآمدى كه از مزارع خود در طبرستان داشت امرار معاش مىكرد و همين كه در فرزند خود ابو جعفر هوشيارى و ادراك رغبت در تحصيل علم و شوق ملاقات دانشمندان احساس كرد ، او را به مسافرت در راه علم به هرجايى كه باشد وادار ساخت . لذا دوازده سال از عمرش گذشته بود كه از زادگاه خود شهر آمل راه سفر پيش گرفت و او را از حيث معيشت و تلاش در تحصيل آن بىنياز نمود . بهرجا كه وارد مىشد هزينه او را مىفرستاد و اين امر وى را از درخواست كمك مردم و منت وزراء و بزرگان و مقامات دولتى مستغنى ساخت و او را در بحث و تحقيق و روايت و تدوين مساعدت كرد ، تا به حدى كه پس از وفات پدر هم حق خود را از ارث وى همچنان دريافت مىنمود و تا زنده بود از اين رهگذر بهره‌مند مىگرديد » . - مقدمه محمد ابو الفضل ابراهيم بر تاريخ الرسل و الملوك ص 4 . ( 24 ) - همانجا . ( 25 ) - همان كتاب ص 5 . ( 26 ) - خطيب بغدادى داستانى از ابو جعفر محمد بن جرير طبرى نقل كرده كه شيوا و آموزنده است . وى مىگويد : « پيش‌آمدهاى مسافرت ابو جعفر محمد بن جريرى طبرى و محمد بن اسحاق بن خزيمه و محمد بن نصر مروزى و محمد بن هارون رويانى را در مصر با يكديگر جمع نمود . چندى نگذشت كه همه تهيدست شدند و ماحضرى كه وسيله معيشتشان باشد نداشتند . گرسنگى به ايشان زورآور شد ، شب هنگام در منزلى كه بسر مىبردند گرد آمدند . سرانجام متفق شدند قرعه بزنند تا بنام هريك درآيد برود و براى دوستان خود گدايى كند . قرعه بنام محمد بن اسحاق بن خزيمه درآمد . به رفقا گفت : مرا مهلت دهيد تا وضو بگيرم و به نيت استخاره با خدا نماز بگزارم . نامبرده به نماز ايستاد . همين كه به نماز پرداخت ديديم شمعهاى روشنى در دست غلامان والى مصر نزديك مىشود و يكى از آنان دق الباب مىكند . درب را گشوديم ، غلام از مركوب خود پياده شد و گفت : كدام يك از شما محمد بن نصر است ؟ گفتيم اين است . كيسه‌اى را درآورد و به او داد كه محتوى پنجاه دينار بود . پس از آن گفت : كدام يك از شما محمد بن جرير است ؟ گفتند : اين است . كيسه ديگرى كه محتوى پنجاه دينار در آن بود درآورد و به وى داد . سپس گفت كدام‌يك محمد بن هارون هستيد ؟ اشاره به او كرديم ، كيسه‌اى كه محتوى پنجاه دينار بود درآورد و به او داد . بعد از آن گفت كدام‌يك از شما محمد بن اسحاق بن خزيمه است ؟ گفتيم هم اين است كه به نماز ايستاده . چون از نماز فارغ گشت كيسه‌اى را كه محتوى پنجاه دينار بود درآورد و به او داد . سپس گفت : امير شب گذشته به خواب بود و در عالم رؤيا شبحى ديد كه به او مىگويد : محمدها شب را گرسنه مىخوابند ، لذا اين كيسه‌ها را براى شما فرستاد و گفت : شما را سوگند مىدهم همين كه تمام مىشود يكى از شما نزد من بيايد و آگاهم سازد » - همان كتاب صص 6 و 7 . ( 27 ) - همان كتاب ص 8 . ابن اثير در اين مورد اضافه مىكند : « در بغداد وفات يافت و در خانه خود به خاك سپرده شد . زيرا عوام تجمّع كرد و مانع او شدند و او را رافضى و بعد ملحد گفتند . على بن عيسى ( وزير ) گفت : به خدا اگر از اينها ( عوام ) پرسيده شود معنى رافضى و الحاد چيست نخواهند دانست » الكامل ترجمه عباس خليلى ، به اهتمام دكتر سادات ناصرى ، به تصحيح مهيار خليلى ( تهران ، انتشارات كتب ايران ، بىتا ) ج 13 / ص 175 . نوشته‌اند كه ساعتى پيش از مرگ طبرى ، حديثى را از امام جعفر صادق ( ع ) بر او خواندند . طبرى قلم و كاغذ طلب كرد تا آن را بنويسد . به دو گفتند : اين چه وقت نوشتن است ؟ پاسخ داد : « ينبغى للانسان ان لايدع اقتباس العلم حتى