استوارى . » 33
آيا اين ايراد به عالم اسلام وارد نيست كه چرا از روز نخست ماجراى وحى را از امير المؤمنين ( ع ) كه تا اين حد به پيغمبر و آغاز وحى و نبوت پيغمبر نزديك بوده است ، نپرسيدهاند ، تا واقع مطلب را چنان كه بوده است ، بيان دارد و از قصهگوى مكه و آل زبير و عايشه همسر پيغمبر كه در آن زمان نبودهاند و از پيغمبر هم نشنيدهاند ، نقل كنند ؟ مالكم كيف تحكمون ؟ !
گفتار پيشواى دهم امام هادى عليه السّلام
امام هادى پيشواى دهم ما از ائمّهء معصومين ( ع ) مىفرمايد : « هنگامى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تجارت شام را ترك گفت و آنچه را خداوند از آن راه به وى روزى كرده بود به مردم مستمند بخشيد ، هر روز به كوه حرا مىرفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مىنگريست و شگفتىهاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مىداد . به اطراف آسمانها نظر مىدوخت و كرانههاى زمين و درياها و درهها و دشتها و بيابانها را از نظر مىگذرانيد و از مشاهدهء آن همه آثار قدرت و رحمت الهى درس عبرت مىآموخت . از آنچه مىديد به ياد عظمت خداى آفريننده مىافتاد ، آنگاه با روشنى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مىورزيد . چون به سن چهل سالگى رسيد و خداوند به دل وى نظر نمود ، دل او را بهترين و روشنترين و خاضعترين دلها يافت . پس فرمان داد كه درهاى آسمانها گشوده گردد . محمّد صلّى اللّه عليه و آله از آنجا به آسمانها نگاه مىكرد .
سپس به فرشتگان امر كرد فرود آيند ، آنها نيز فرود آمدند ، و محمد ( ص ) آنها را مىنگريست ، و خدا مرحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمانها به سر محمد و چهرهء او معطوف داشت .
در آن لحظه محمّد ( ص ) به جبرئيل كه در هالهاى از نور قرار داشت نظر دوخت .
جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت : بخوان ! گفت :
چه بخوانم ؟ جبرئيل گفت : اى محمد !
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ ، اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ
. ( نام خدايت را به