تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
عمر بود و از او به حفصه رسيد . . . « 4 » پس ابو بكر خود قرآن را در اوراقى گرد آورد . عمر هم ، هيچ نقشى در اين كار نداشت و تنها ميانجى ميان ابو بكر و زيد بود . ابو بكر هم به هيچيك از صحابهء وفادار رسول خدا ، از آنها كه پيامبر اكرم فرموده بود قرآن را بايد از آنها آموخت و يا پس از پيامبر به جمع قرآن سرگرم بودند ، كارى نداشت و از ميان هزارها صحابى وفادار ، تنها زيد جوان را برگزيد تا نگاهى بدانها بيفگند . اما زيد امتناع كرد و ابو بكر به ناچار در اين باره از عمر استمداد نمود . بالاخره ، به وساطت عمر اين كار به انجام رسيد . تو گوئى كه غير از زيد هيچكس از عهدهء چنين مهمّى برنمىآمد و اين تنها او بود كه جامع و حافظ قرآن بود . روايت تنها همين‌ها نيست . قدمها را از اين هم پيشتر گذاشته‌اند . ابن شهاب زهرى كه همزمان خارجه است نقل مىكند كه اين زيد بن ثابت بود كه پس از رويداد يمامه با عمر ملاقات كرد و گفت : اين قرآن است و احكام دين ما در آن جمع است . اگر قرآن از بين برود ، دين از ميان خواهد رفت . من تصميم دارم تا قرآن را در كتابى جمع آورم . عمر گفت : صبر كن تا از ابو بكر بپرسم . هر دو با هم پيش ابو بكر رفتند و موضوع را با او در ميان گذاشتند . ابو بكر گفت : عجله نكنيد تا با مسلمانان مشورت كنم . پس ابو بكر در ميان مردم خطبه‌اى خواند و آنها را هم خبر كرد . مردم گفتند : درست مىگوئى ( يا حق با تست ) . پس شروع به جمع قرآن كردند . ابو بكر دستور داد منادى در ميان مردم ندا دهد كه هر كس چيزى از قرآن دارد بياورد . « 5 » در اين يكى ديگر ابتكار پيشنهاد اساسا با زيد است و بر دو خليفهء بزرگ جز مراجعه به امت و كسب موافقت آنها ، وظيفهء ديگرى بار نشده است . دست به هر يك از روايات كه بگذاريم ، رنگ بزرگ نمائى افراد در آن خوب ديده مىشود و جالب توجه‌تر اينكه بيشتر اينها ، بر خلاف آنچه گفته‌اند كه در جهت بزرگداشت بيش از اندازهء خلفاست ، در راه بزرگ نمودن اين جناب زيد به كار رفته است . كمك و يارى عمر بن خطاب و پيشنهاد او در بعضى از روايات ناديده گرفته مىشود و حتى دعوت به همكارى عمر را مىگويند زيد داده است . ابو شامه از كتاب
هامش
( 4 ) البيان آقاى خوئى 260 به نقل از منتخب كنز العمال ، ابو شامه 57 ، مصاحف 9 ، اتقان 1 : 207 . ( 5 ) ايضا 262 به نقل از منتخب كنز العمال .
تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 307 | محمود راميار