زيد گفت : وارد شدم بر او و عمر ( در گوشهاى ) جامه به خود پيچيده بود . پس ابو بكر گفت : همانا اين مرد مرا به كارى مىخواند و من از آن پرهيز دارم . تو نويسندهء وحى بودى و هرگاه تو با او باشى ، من از شما پيروى مىكنم . ولى اگر تو با من همداستان گردى ، نخواهم كرد .
زيد گفت : پس ابو بكر گفتار عمر را براى من باز مىگفت و عمر ساكت بود . من آن را ناپسند شمرده و گفتم : كارى كنيم كه رسول خدا ( ص ) خود نكرد ! - تا اينكه عمر سخنى گفت : اگر اين كار را بكنيد چه زيانى خواهد داشت ؟
زيد ادامه داد : ما بفكر فرو رفتيم . پس گفتيم : به خدا كه چيزى نيست و زيانى در اين كار نمىبريم .
زيد اضافه كرد : پس ابو بكر به من فرمان داد و من آن را نوشتم در پارههاى چرم و استخوان پارهها و چوبهاى خرما . . . »
در اين يكى ، ابو بكر هنوز به تصميم قطعى خود نرسيده و ترديد دارد . مىگويد :
من از اين كار پرهيز دارم . اگر تو با من باشى نمىكنم ، ولى اگر تو با او باشى انجام مىدهم . اتّخاذ تصميم نهائى با زيد است ! دو مرد جهانديدهء مستجرب ، دو زمامدار بزرگ جهان اسلام ، دو فاتح بزرگ جهان آن روز ، در انجام امرى خطير و و عظيم ، سرنوشت را به دست نوجوانى دادهاند كه تنها افتخارش دبيرى رسول خداست . چيزى بيش از بعضى مىداند ؛ اما نه بدان حدّ كه در خور چنين عظمتى باشد .
خيلى ساده ، در اينجا رنگ ستايشى عظيم و ستودنى بزرگ از پسر نسبت به پدر ديده مىشود . حتما اين سخنان را خارجه پس از مرگ پدر نقل كرده ، قهرمانها هر - كدام گوشهاى خفتهاند ، و اينجا پسرى است كه همهء تمجيد و تكريم را نثار قدوم پدر مىدارد .
روايتى ديگر داريم از همين خارجه كه اين بزرگ نمائى را به اوج مىرساند . قبلا اين را بگويم كه خارجه از فقهاى هفت گانهء مدينه بود كه در 99 هجرى درگذشت .
او نقل مىكند كه ابو بكر قرآن را در اوراقى گرد آورد و از زيد بن ثابت خواست كه در آنها نظرى بيفگند . اما زيد امتناع كرد و ابو بكر در اين باره از عمر استمداد نمود تا زيد آن را به انجام رساند . اين اوراق نزد ابو بكر بود تا وفات يافت و بعد ، پيش
تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 306
مساهمون: محمود راميار
ص٣٠٦