مصادر است . در بعضى كتب تشكيك شده كه آيا از اين بيضاوى است يا بيضاوى ديگر ؟ ولى آنها كه در اين زمينه تحقيق كردهاند گفتهاند از همين بيضاوى است .
كتاب ديگر او المصباح است كه شايد در ادبيات باشد در كتاب شدّ الازار اين كتاب به او نسبت داده شده است .
كتاب ديگر او : « رسالة في موضوعات العلم و تعاريفها » است .
در لغتنامه دهخدا كتاب : « المنى في شرح اسماء اللّه الحسنى » از تأليفات او دانسته شده .
در بعضى كتب دربارهء تأليفات بيضاوى گفته شده : و له في التفسير مختصر الكشّاف .
امّا احتمال اينكه دو تفسير داشته باشد ، ضعيف است .
در شدّ الازار ، قصيدهاى از او در رثاء يكى از اساتيدش نقل شده است ، پس معلوم مىشود شاعر هم بوده است .
چند داستان مربوط به او :
در « روضات الجنات » آمده است : زمانيكه اين تفسير را نوشت به ارغوان خان يا ديگرى - از حاكمان ترك آذربايجان در قرن هفتم - رساند كه من تفسير مهمّى نوشتهام و توقّع تشويق دارم و بنا شد كه كتابش را ببرند تا ببينند چگونه است . كتاب را به تبريز برد و مقصدش اين بود كه منصب قاضى القضاتى را بگيرد « 1 » . يعنى هدف اين بود كه كتاب را نشان بدهد و اين منصب را به او بدهند . ولى هنگامى كه خواست خدمت شاه برسد ، آنقدر جمعيت زياد بود كه او را راه ندادند . به قول خودش فكرى كرد ، كتابش را بر سر نيزهاى قرار داد و دور جمعيت راه مىرفت تا اينكه شاه او را ديد و گفت برويد او را بياوريد . او را آوردند و فهميدند كه او بيضاوى است .
برخى قصه را طور ديگر نقل كردند « 2 » .
عارفى بود كه نزد ارغوان خان و قبل از او نزد آباغا خان منزلت داشته است . بيضاوى
هامش
( 1 ) . مدّتى با شركت فرد ديگرى قاضى بود و وقتى او از دنيا رفت ، بيضاوى منحصرا قاضى شد .
( 2 ) . در « نامهء دانشوران » اين داستان نقل شده است .