بويى ز گرد دامن لطفت دماغ باغ * در جيب و آستين صبا و شمال يافت
بر طور طاعتت « ارنى [ 3 ] » گفت آفتاب * يك ذرّه از تجلّى حسن و جمال يافت
در ملك رحمتت در « هب لى [ 4 ] » زد آسمان * يك گوشه از ولايت جاه و جلال يافت
زلف تو با عروس جهان يك كرشمه كرد * زان يك كرشمه آن همه غنج و دلال [ 5 ] يافت
فكرم نمىرسد به صفاتت كه وصف تو * بر دست و پاى عقل ز حيرت قفال [ 6 ] يافت
نيك اخترى به منزل وصلت رسد كه او * با بدر و قدر و صدر شرف اتصال يافت
ادنى مقام او شب معراج روح قدس * اعلى مراتب درجات كمال يافت
منشور فطرت ار چه به توقيع [ 7 ] احمدى * مشهور گشت ، مهر ولايت به آل [ 8 ] يافت
سلمان ز مدح آل نبى ( ص ) درج سينه را * همچون صدف خزينهء عقد لآل [ 9 ] يافت
يا رب به صاحب شب اسرى كه با حبيب * در خلوت « دنى فتدلى [ 10 ] » وصال يافت
كز حال اين شكستهء درويش وامگير * آن يك نظر كه هر دو جهان ز آن وصال يافت
مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 76
مساهمون: احمد احمدى بيرجندى
ص٧٦