4 - محو عبوديّت و يا محو عين عبد ، و آن عبارت است از اسقاط اضافهء وجود به أعيان . اعيان ، صور علميّهء ذات حقّند و معلومى هستند كه عين آن ، معدوم است ولى مظاهر وجود حقّاند . وجود ، عين حقّ است كه اضافه و نسبتى به أعيان دارد ، اضافه و نسبت ، امرى است اعتبارى ، آثار خارجى ، تابع وجود است . بنابراين موجودى جز خدا متصوّر نيست . محو ، شهود اين معنى است .
5 - محو محو : بقاى به حقّ بعد از فناى خلق . اصطلاحات الصوفية ، ذيل محو ، كشف أسرار معنوى در شرح ابيات مثنوى [ شرح بر مثنوى شريف ص 1179 ]
محو كى از صفحهء دلها شود ، آثارِ من * من همان ذوقم كه مىيابند در آثارِ من
[ صائب ]
جريده
؛ به معنى دفتر و در اين جا بر سبيل مجاز ، نامهء اعمال مىتواند باشد :
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق * ثبت است بر جريدهء عالَم ، دوامِ ما
[ حافظ ، غزل 11 / 4 ص 38 ]
بمعنى مجرّد و تنها و فرد نيز به كار رفته است :
جريده رو ، كه گذرگاهِ عافيت تنگ است * پياله گير ، كه عمرِ عزيز ، بىبَدَل است
[ غزل 246 / 2 ص 108 ]
هوى
؛ كلمهء هوى در قرآن كريم ، مقصورا و ممدودا در موارد متعدّد ديده مىشود : سورهء اعراف ( 7 ) آيهء 176 و كهف ( 18 ) آيهء 28 و طه ( 20 ) آيهء 16 و فرقان ( 25 ) آيهء 43 و سورهء القصص ( 28 ) آيهء 50 :
« وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ
- و كيست [ ستمگرتر ] و گمراهتر از آن كسى كه راه هدايت خدا را رها كرده ، از هواى نفس خود پيروى كند ؟ و سورهء ( 45 ) ( جاثية ) آيهء 23
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى »
- و هر كسى از حضور در پيشگاه عزّ ربوبيّت ترسيد و از هواى نفس دورى جست آيهء 4 سورهء 79 [ النّازعات . ]