چو من دادِ معنى دهم در حديث * بر آيد به هم اندرونِ خبيث
[ بوستان سعدى ] گاه معنى ، به معناى حقيقت ، باطن و واقعيّت در برابر صورت و ظاهر به كار رفته است :
به شيران مده ، نوشداروىِ معنى * ز تشنه دلان ، ناشتايى طلب كن
[ خاقانى ]
در صفِ مردان بيار قوّتِ معنى از آنك * در رهِ صورت ، يكى است مردم و مردم گيا
[ خاقانى ]
به معنى كيمياىِ خاكِ آدم * به صورت ، توتياىِ چشمِ عالَم
[ نظامى ]
دوستى ، از دشمنِ معنى مجوى * آبِ حيات از دمِ افعى ، مجوى
[ نظامى ]
زان مىنگرم به چشمِ سَر در صورت * زيرا كه ز معنى است ، اثر در صورت
اين عالَمِ صورتست و ما ، در صُوَريم * معنى نتوان ديد مگر در صورت
[ اوحد الدّين كرمانى ]
رو به معنى كوش ، اى صورت پَرَست * زان كه معنى ، بر تنِ صورت ، پر است
همنشين اهلِ معنى باش تا * هم عطا يا بى و هم باشى فتى
جانِ بىمعنى درين تن بىخلاف * هست ، همچون تيغِ چوبين در غلاف
[ مثنوى 1 / 710 - 712 ص 44 طبع نيكلسون ]
اتّحاد يار با ياران خوش است * پاىِ معنىِ گير ، صورت سركش است
[ مثنوى 1 ص 43 بيت 682 طبع نيكلسون ]
تو اين صورتِ خود ، چنان مىپرستى * كه تا زندهيى ، ره به معنى ندانى
[ سعدى ]
معنىِّ آب زندگى و روضهء إرَم * جز طَرْفِ جويبار و مىِ خوشگوار چيست ؟