وصف
؛ شرح دادن ، ستودن ، توصيف و تعبير و تفسير ، ستايش و مدح و شرح حال .
گر كسى وصفِ او ز من پرسد * بىدل از بىنشان چه گويد ؟ باز
[ سعدى ]
در وصفِ شمايلت ، سخندان * اى كودكِ خوبروى ، خندان
[ سعدى ]
كوته نظران ، كنند وَصْفَت * تشبيه به سروِ بوستانت
[ سعدى ]
چنان كه در نظرى ، در صفت نمىآيد * مَنَت چه وصف بگويم ؟ تو خود در آينه بين
[ سعدى ]
اين كه در وصف نيامد ، كرم و اخلاق است * ور بگويند و جوهش ، نتوان گفت حدود
[ سعدى ]
زبانِ ناطقه در وصفِ شوقِ ما لال است * چه جاىِ كِلكِ بريده زبان بيهده گوست ؟
[ حافظ غزل 57 / 9 ص 130 ]
بعد از اين روىِ من و آينهء وصفِ جمال * كه در آنجا خبر از جلوهء ذاتم دادند
[ حافظ ، غزل 178 / 4 ص 372 ]
وصفِ رخِ چو ماهش ، در پرده راست نايد * مطرب بزن نوايى ، ساقى بده شرابى
[ حافظ ، غزل 424 / 2 ص 864 ]
ز وصفِ حُسنِ تو حافظ چگونه نطق زَند * كه چون صفاتِ الهى ، وراىِ ادراكى
[ حافظ ، غزل 452 / 9 ص 920 ]
فصيح
؛ زبانآور ، داراى فصاحت ، آن كه سخن را هر كجا خواهد ، رساند ، لفظ كه حسن و خوبى آن به سمع دريافت شود .
فصيحى كاو سخن چون آب گفتى * سخن با او به أُصطرلاب گفتى
[ نظامى ]