ادب سنّتى ايرانست كه درونمايهء شعر بسيارى از شاعران ، خاصّه محتواى قصايد آنها را تشكيل مىدهد ]
جماد
؛ موجود بىجان و بىحركت مانند سنگ و چوب مقابل نبات و حيوان ، هر چيز بىجان ، بىحركت ، آن كه در خارج از جهان معانى و حقايق زندگى كند . چيزى كه عارى از حيات روحانى است ، يكى از مواليد سه گانه .
نه به تنها حَيَوانات و نباتات و جماد * هر چه در عالَمِ امر است ، به فرمانِ تو باد
[ حافظ ، غزل 104 / 5 ص 224 ]
ناطق
؛ اسم فاعل از نطق است ، گوينده ، سخنگوى ، ضدّ صامت ، ناطق از مال ، مراد حيوان است از شتر و گاو و گوسفند مقابل صامت كه زر و سيم است .
[ السّامى فى الأسامى ]
در اصطلاح أهل منطق ، آن كه صاحب قوّهء نطق باشد . و مراد از ناطق در جملهء « الإنسان حيوان ناطق » آن قوّهء موجود در ضمير انسان است كه بدان وسيله ، بيان معانى كند [ اقرب الموارد ] يا مدرك كليّات حيوانى كه داراى نفس درّاكه باشد در مقابل صامت يعنى حيوانى كه داراى نفس درّاكه و شعور نيست .
نزد سبعيهء اسماعيليّه ، مراد از ناطق ، پيغمبر است . و [ ناميست كه باطنيان به رسول اكرم دهند [ بيان الاديان ]
اگر ناطقى ؛ طبلِ پُرياوهيى * و گر خامشى ، نقشِ گرماوهيى
[ اسدى ]
گر دلى دارى و دلبنديت نيست * پس چه فرق أَرْ ناطقى يا جامدى
[ سعدى ]
هر آدميئى كه حىِّ ناطق باشد * بايد كه چو عذرا و چو وامق باشد
[ قابوس نامه ] [ لغت نامهء دهخدا ]