ششم ، درست عهد بود تا هر چه گويد - وفا كند .
هفتم ، آزادمرد بود تا آنچه دارد - بتواند گذاشت .
هشتم ، رازدار بود تا راز پير نگاه تواند داشت .
نهم ، پندپذير بود تا نصيحت پير فرا پذيرد .
دهم ، عيّار بود تا جان عزيز درين راه فدا تواند كرد . چون بدين أخلاق ، مريد آراسته باشد راه بر وى سبكتر انجامد و مقصود پير از وى در طريقت زودتر حاصل آيد . [ اسرار التوحيد / 330 ]
به بازى نگفت اين سخن با يزيد * كه از منكِر ايمِنترم كز مريد
[ سعدى ]
گر ز پيشِ خود برانى چون سگ از مسجد مرا * سر ز حكمت بر نگيرم چون مريد از حُكمِ پير
[ سعدى ]
مريدان به قوّت ز طفلان كماند * مشايخ چو ديوارِ مستحكماند
[ سعدى ]
حافظ مريدِ جامِ مى است اى صبا برو * وز بنده بندگى بِرَسان شيخِ جام را
[ حافظ ، غزل 7 / 8 ص 30 ]
گر مريدِ راهِ عشقى ، فكرِ بدنامى مكن * شيخِ صنعان خرقه رهنِ خانهء خمّار داشت
[ حافظ ، غزل 79 / 6 ص 174 ]
رطلِ گرانم ده اى مريدِ خرابات * شادىِ شيخى كه خانقاه ندارد
[ حافظ ، غزل 123 / 4 ص 262 ]
مريدِ پيرِ مغانم ز من مرنج اى شيخ * چرا كه وعده تو كردى و او بجا آورد
[ حافظ ، غزل 141 / 8 ص 298 ]
مريدِ طاعتِ بيگانگان مشو حافظ * ولى معاشرِ رندانِ آشنا مىباش
[ حافظ ، غزل 269 / 7 ص 554 ]
عبوسِ زهد به وجهِ خمار بنشيند * مريدِ خرقهء دردى كشانِ خوشخويم
[ حافظ ، غزل 272 / 2 ص 760 ]