تا به يكى نم كه برين گِل زنى * لافِ ولينعمتىِ دل زنى
مَزَن بيش ازين لافِ گردنكشى * كه خاكى به گوهر ، به از آتشى
[ نظامى ]
دوست مشمار آن كه در نعمت زنَد * لافِ يارىّ و برادر خواندگى
[ گلستان سعدى ]
حافظ نه حدّ ما است چنين لافها زدن * پا از گليمِ خويش ، چرا پيشتر كشيم
[ حافظ ]
حاشا كه من به موسمِ گُل ، تركِ مىكنم * من لافِ عقل مىزنم ، اين كار كى كنم ؟
فهمِ رازش نكنم او عربى من عَجَمى * لافِ مهرش نزنم او قرشى من حَبَشى
دمى با حق نبودى چون زنى لافِ شناسايى * تمامِ عمر با خود بودى و نشناختى خود را
كبريا
؛ ( ع ) 1 - قوّت ، اقتدار ، جلال ، عظمت ، بزرگى ، بزرگمنشى ، كمال وجود كه تنها خداى تعالى را بدان وصف كنند ، و اكنون شواهد استعمال آن در مجارى تعبير فصحاى فارسى زبان :
اى نهان گشته در بزرگىِ خويش * وز بزرگان به كبريا در ، پيش
[ انورى ]
بلكه تنِ عرش ، بالشى است مربّع * تكيهگهِ جاهِ كبرياىِ صفاهان
[ خاقانى ]
وين هودجِ كبرياىِ دل را * بر كوههء چرخِ أخضر آرم
اگر كبريا بينى از ناز ، شايد * ز كبريت هم كبريايى نيايى
[ خاقانى ]
شكر و سپاس و نعمت و منّت ، خداى را * پروردگارِ خلق و خداوندِ كبريا