لاف زدن
؛ خودستايى كردن ، دعوى باطل كردن ، تصلّف :
ببودند تا شب در اين گفت و گوى * همى لاف زد ، مردِ پيكار جوى
[ فردوسى ]
ترا خود همى مرد بايد چو زن * ميانِ يلان ، لافِ مردى مَزَن
[ فردوسى ]
لافى نزدم بدين فضايل * زيرا كه به فضل خود مُشارم
[ ناصر خسرو » ]
اندر همه ده ، جُوى نه ما را * ما لافزنان كه دهخداييم
[ سنايى ]
برگِ بىبرگى ندارى ، لافِ درويشى مَزَن * رخ چو عيّاران ميارا ، جان چو نامردان مكن
[ سنايى ]
لافِ نسبت زند حسود ، وليك * شيرِ بالش نشد ، چو شيرِ عرين
[ انورى ]
لافِ يكرنگى مزن ، تا در صفت چون آينه * از درون سو ، تيرگى دارى ، ز بيرون سو ، صفا
[ خاقانى ]
ديدهء تو راست نيست ، لاف يكى بين مَزَن * صورتِ تو خوب نيست ، آينه بر طاق نه
لافِ فريدون زدن ، وانگه ضحّاكوار * سلطنت و شيطنت ، هر دو به هم داشتن
اوّل ، از شيرِ سرخ ، لاف زند * پس در آيد سگِ سيه ز ميان
[ خاقانى ]
كاخر لافِ سَگيت مىزنم * دبدبهء بندگيَت مىزنم
[ نظامى ]
لاف از سخن چو دُر ، توان زد * آن خشت بُوَد ، كه پُر توان زد