زان مقامى كه من بماندم پس * نرسد هيچ وهم و خاطرِ كس . . .
[ حديقة الحقيقة صص 224 - 225 ]
و « جلال الدّين محمّد بلخى » در دفتر چهارم « مثنوى » سروده است :
احمد أرْ بگشايد ، آن پَرِّ جليل * تا ابد بيهوش مانَد جبرئيل
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش * وز مقامِ جبرئيل و از حدش
گفت او را هين بپر اندر پِيَمْ * گفت : رو رو ، من حريفِ تو نِيَمْ
[ مثنوى 4 / ابيات 3800 تا 3802 ص 503 طبع نيكلسون ]
سرمه
؛ به ضمّ اوّل و فتح ثالث ، چيزى باشد كه در چشم كشند . ( برهان قاطع ) سنگ سياه و صفايحى ( ورقه ورقه ) و برّاق و زودشكن است كه بعضى از آن مايل به سنگ بنفش است و بهترين آن اصفهانى است كه از كهپايه به هم رسد [ آنندراج ]
« خاقانى » دربارهء « سرمهء اصفهان » گويد :
ديدهء خورشيد ، چشمْ درد همى داشت * از حَسَدِ خاكِ سُرمهزاى صفاهان
لا جرم آنك براى ديدهء خورشيد * دستِ مسيح است ، سُرمهساىِ صفاهان
چرخ نبينى كه هست هاونِ سرمه * رنگ گرفته ز سرمههاى صفاهان
[ ديوان خاقانى ص 354 ]
در مكّه و مصر نيز هست به گفتهء « ابن سينا » جوهر سرب ميّت است . اين سنگ را مىسايند و از آن سرمه مىسازند و در چشم مىكشند . و آن را « سرمه سنگ » مىنامند .
مقابل جواهر سرمه و انواع ديگر آن . و به عربى « إثمد » خوانند [ قانون ابن سينا ، بحر الجواهر ، تحفهء حكيم مؤمن ، مخزن الأدوية ذيل إثمد ]
دو چشمِ تو را ديدنم سُرمه بود * كنون از چه گشته است آن سُرمه ، دود
[ اسدى ]