أهلِ هنر جمله بكردارِ انجماند * تو در ميان اهلِ هنر ، بدرِ أنجمى
[ سوزنى ]
ز صبح ، دانهء انجم تمام مىسوزد * به هيچ شوره زمين ، تخمِ پاكِ خويش مريز
[ صائب ]
ده يك
؛ به معنى عشر ( به ضمّ عين ) است كه امروز يك دهم مىگوييم . يك بخش از ده بخش چيزى :
ز دَه يك ، درم مىرسيدى به گنج * نبودى جز اين تا سه سال ايچ رنج
ز دَه يك كه من بستدم پيش ازين * ز باژ آنچه كم بود يا بيش از اين
[ فردوسى ]
گر ماهِ فلك دَه يكِ إيمانِ تو بودى * هرگز بنكاهيدى و هرگز نفزودى
آفتاب ، أَرْ چه روشن و عاليست * دَه يكِ راىِ رهنماىِ تو نيست
[ ديوان عثمان مختارى ]
نبينى كه دَه يكِ دهانِ خراج * به دهليز درويش دزدند باج
[ نظامى ]
چون دشمن خرِ روستايى بَرَد * مَلِك ، باج و دَه يك ، چرا مىخورد ؟
[ سعدى ]
عطا
؛ ( ع ) دهش ، دادن ، بخشيدن را ، ضدّ منع ، إنعام ، بذل ، و در اصطلاح اهل عرفان ، آنچه از ناحيهء حق بر عبد ، فايض شود و آن يا أرزاق عباد است يا امور ديگر مادّى و معنوى و قريب المعنى است با رزق .
اين همه گفتم برايگان نه بر آن طمْعْ * كافسرِ زر يابم از عطاىِ صفاهان
[ خاقانى ]