در حريمِ عشق نتوان دم زد از گفت و شنيد * زان كه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
[ 281 / 7 ]
عرضِ حاجت در حريمِ حضرتت محتاج نيست * رازِ كس مخفى نمانَد با فروغِ راىِ تو
[ 402 / 8 ]
بارگاه
؛ سراى و خيمهء بزرگ كه پادشاهان ، در آنجا ، طبقات مردم را اجازهء ديدار مىدادهاند . مجازا ، عالم خلق و آفرينش .
بيار باده كه در بارگاهِ استغنا * چه باسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
[ حافظ 20 / 3 ]
مرو به خواب كه حافظ به بارگاهِ قبول * ز وِردِ نيم شب و درسِ صبحگاه رسيد
[ 237 / 9 ]
حافظ برو كه بندگىِ بارگاهِ دوست * گر جمله مىكنند تو بارى نمىكنى
[ 473 / 8 ]
رفيع
؛ بلندى به حسب مكان و آن قرار گرفتن چيزى است ، بالاى چيز ديگر مانند سقف نسبت به بوم و كف اطاق . و يا گذاشتن و افزودن امتداد چيزى در جهت فوق از چيز ديگر مانند چنار نسبت به ساقهء گندم ، بلندى به حسب مكانت و مقام و آن حالت اجتماعى و يا وضعيّت انسان است ، در دستگاه حكومت از جهت فضيلت يا نفوذ كلمه و قدرت و نظاير آنها ، بلندى و علّو به حسب ذات كه عبارت است از حصول جميع كمالات به نحو شمول و إحاطه و عدم احتياج به غير كه صفت حقّ تعالى است و در مراتب وجود به نسبت قرب و بعد آنها به وى ظاهر مىشود . [ فصوص الحكم ، طبع لبنان ، صص 79 - 75 ]
افلاك را به بلندى و رفعت ، وصف مىكنيم ، از آن رو كه بالاى زمين قرار دارند و اين رفعت مكانى است و روح را به بلندى و برترى از آن جهت مىشناسيم كه در بدن تصرّف مىكند و يا به سبب آن كه مجمع كمالات انسانى است چنان كه جلال الدّين محمّد بلخى در دفتر اوّل مثنوى گفته است :